من و احياء الملك
تنها من و احياء الملك مانده بوديم . معلوم شد شب چند اسب برگشته ، امين الضرب پولى داده به كالسكه [ 74 ب ] در بستهاند ، ميرزا على محمد خان را هم بردهاند . ما دو نفر در نهايت بيچارگى مانديم . لابد رفتيم دم آفتاب چشم به راه شايد اسبها برگردند ، فايده نداشت . قهوهچى چاى بسيار بدى داد خورديم . يك نفر فرنگى مستحفظ راه كه آنجا با زنش منزل كرده رفتيم نزد [ او ] شايد مساعدتى بكند .
براى مشغوليت زنش دو آهو و چند كبك و تيهو زنده و چندين موش سفيد نگاه داشته بود . چون در آنجا هيچگونه اسباب مشغوليت و دلخوشى و آب و درخت و سبزه و همهچيز نيست . قدرى خود را به آن موشها كه در آنجا اين جنس موش هست و خيلى قشنگ است ، پوست مثل قاقم و چشم قرمز داشتند . مشغول كرده ، مأيوسانه برگشتيم دم آفتاب و ميان همه اطاق تا حوالى ظهر خبرى نشد ، بعد يك گارى كه شربتخانهء اتابك را حمل كرده بود از قم آمد . چندين نفر ديگر از اجزا هم معلوم [ شد ] به درد ما مبتلا هستند ، رفتند شايد به زور اسبهاى آنها را بگيرند نشد .
كتاب فرانسه در كالسكهء سردار اسعد
عمو اسمعيلى بود شربتدار و رئيس بر اين عمله و اياغچيها ، ما به زبان ليّن دوستانه در عالم مشدىگرى از او خواهش كرديم . با كمال فتوت اسبها را از گارى باز كرده به كالسكهء ما بست . خرم و خندان سوار شده با احياء الملك رو به راه نهاديم .
كتابى فرانسه در معرفة الحيوان در ميان كالسكه بود . احياء الملك شرح زندگانى مورچه و اژدهاى افريقا را مىخواند و ترجمه مىكرد . عجب است ديشب در آن سختى و اوقات تلخى ابدا به خيال اينكه همه چيز از خوردنى و آشاميدنى در ميان كالسكهء سردار اسعد هست نبوديم . يك نفر آدمش كه مستحفظ اين اسباب و لوازم و بالاپوش و پتوهاى فرنگى بود كه در جوف اين كالسكه است ما را متذكر نمود .
يكسره به حضور شاه
خلاصه دم راه هرجا كه رسيديم ديدم به واسطهء عجلهء مرحوم اتابك در رفتن ،