تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
همين كالسكه نزد من .

قصد ورود بىازدحام

با كمال عجله به سرعت پشت سر كالسكهء اتابك مىرانديم تا رسيديم به قلعهء محمد على خان ، مغرب شده بود . مرحوم اتابك نماز مغرب و عشا خواند . به من فرمود فكر قدرى يخ بيشتر [ بكنيد و ] بگذاريد ميان كالسكه با قدرى نان و پنير ، و سوار شد رو به طهران حركت كرد . ما هرقدر داد مىزديم كالسكهء ما را بياوريد گفتند كالسكه همين دم حاضر است . اسبها را برده‌اند آب بدهند . در صورتى كه دروغ مىگفتند ، تمام اسبهاى عرض راه را برده بودند . از جلو برده‌اند كه به كالسكهء اتابك ببندند . ما نمىدانستيم . مىخواست به چاپارى و محرمانه وارد طهران شود [ كه ] مردم جنجال و ازدحام و استقبال نكنند . خلاصه در مهمانخانهء قلعهء محمد على خان به انتظار ماندم تا دو ، بلكه سه از شب گذشته . از بيان واقع خبر نداشتم . حاجى امين الضرب و احياء الملك و مرحوم ميرزا على محمد خان و حاجى رئيس داماد امين الضرب در اطاقى بىفرش مانديم از تفصيل مطلع نبوديم . از قهوه‌چى آنجا پرسيدم فرضا در اينجا بمانيم شام شب و چاى ممكن است به ما بدهى . گفت هرچه بخواهيد هست ، بعد از اينكه شب دير شد و به ما گفتند اسبهاى چاپارخانه را تمام برده‌اند از جلو كه اتابك را برسانند . ما مجبور شديم به ماندن آنجا . هرچه خواستيم گفت نيست . در نهايت سختى و اوقات تلخى كه از قافله وامانده‌ايم ، اسباب زندگانى [ هم ] به هيچ وجه فراهم نيست . در آن اطاق گرم بىفرش و رختخواب و شام و يخ و همه چيز ، ساعت چهار پول گزافى گرفته ، نان بسيار بد و قدرى ماست ترش آبكى داد خورديم . روى نيمكتها و همان فرش كثيف خوابمان برد . ترس [ از ] عقرب كه در آنجا فراوان است ضميمه شد ، لكن به واسطهء بىخوابى در شب و خستگى خواب چنان غلبه كرد ، وقتى بيدار شديم مدتى بود آفتاب زده بود .
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 230 | ميرزا حسين خان / ايرج افشار و محمد رسول دريا گشت