تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩

نخستين مستقبلين

من از راه كنار دريا آمدم . به اندازه‌اى مرغ آبى و اردك و غاز دم راه بود كه حد و حساب نداشت . مقارن ظهر جلوتر از حضرات رسيدم به علىآباد . ده فرسخ يك نفس در آن هواى گرم آمده بودم ، اغلب به تاخت . اسب من ماند و به كلى از سوارى استعفا داد . بعد از مدتى مرحوم اتابك رسيد بنا كرد به التفات و مهربانى با من كه اين وضع بزرگى و حسن محاوره منحصر به خودش بود . ناهار حاضرى مستأجر علىآباد كه هيچ منتظر چنين ورود نبود [ 74 الف ] فراهم كرد . حاجى عليقلى خان سردار اسعد بختيارى و حاجى حسين آقاى امين الضرب و حاجى رئيس دامادش تا اينجا استقبال آمده بودند . بعد از ناهار اتابك مرحوم فرمودند چون ديشب نخوابيده آمد [ يد ] ، دو ساعت استراحت كنيد . بيشتر تنبل نشويد كه برويم ، به ملاحظهء اينكه مردم طهران خبر نشوند و جنجال نشود . عجله داشت در حركت . بعد از خواب و چاى در ميان باغ علىآباد من به هركس مىگفتم اسبم مانده جوابى نمىشنيديم . تا موقع سوارى كه تقريبا سه به غروب مانده همه سوار كالسكه و اسب معين شدند ، من ماندم . آقازاده‌ها كه اسبهاى سواريشان يدك بود هيچكدام همتى نكردند .

ارتقاء مقام سردار اسعد

مرحوم اتابك سوار شد . نصرت الممالك عرض كرد اسب ميرزا حسين خان « 1 » مانده و پياده است . صدا زد حاجى عليقلى خان تو بيا پيش بنشين ، كالسكه‌ات را بده به فلانى . در حقيقت هم اظهار مرحمت بود به من و ارتقاى مقام براى سردار اسعد كه تا آن روز چنين مقامى نداشت . من بىنهايت خوشوقت شدم . كالسكه را سوار شدم ، چون سردار اسعد چاپارى آمده بود لوازم سفر از هر قبيل در كالسكه بود از قبيل مأكول و شيرينى و آجيل ، ليمونات ، كتاب ، ششلول ، تمام اينها را من به تصرف درآوردم . كسانى كه از من اعراض مىكردند يكىيكى مىآمدند شايد در آن كالسكه بنشينند قبول نكردم . مسافرين حركت كردند . احياء الملك هم آمد ميان
هامش
( 1 ) . مؤلف كتاب