تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨

حركت اتابك به تهران

حوالى غروب مرحوم اتابك رفت پشت‌بام دستور العمل حركت مىداد و تقسيم كالسكه و اسب‌سوارى متوقف و مسافر را مىداد . من جمله اسب مخصوصى براى سوارى من معين فرمود . چند نفر را هم گفت در قم باشيد تا مراجعت از ييلاق . از اين ترتيبات به درستى كسى نمىدانست واقعا براى ييلاق مىرود يا به طهران احضار شده است . تلگرافچى هم مقيم و مواظب بود . معلوم شد مأموريت دارد كه اتابك را حركت بدهد . چند نفر هم از طهران آمدند . آنها را فورا مراجعت داد . غروب روز اربعين كه بايد فردا حركت شود ، ميان حياط و باغى كه در اين سفر بنا كرده ايستاده بود . فرمودند قدر راحتى اينجا را ندانستيد ، حالا مىرويد به جاهاى بد و به مشقت و صدمه بايد بگذرانيد و افسوس مدت اقامت اينجا را بايد بخوريد . سر شب رفت زيارت و هفتصد و پنجاه تومان به خدمه و زيارت نامه خوان انعام داد و مراجعت به منزل كرد . جنجال شد و اجزا نمىدانستند كه حركت امشب است يا فردا صبح . خيلى زودتر از هر شب مرحوم اتابك شام خورد و نشست . من لباس سوارى و سفر پوشيده و روى تختخواب خودم عاريه خوابيدم . ساعت پنج هياهو شد و مرحوم اتابك ثانيا رفت به حرم . در ايوان آينه‌اى كه خودش بنا كرده زيارت مفصل و مناجات و نماز و عبادت كاملى كرد . از ترس گداهاى قم از در غيرمتعارفى كه به سمت رودخانه مىآمد رفتيم كنار رودخانه . كالسكه‌ها و اسبها حاضر بودند . كالسكهء اتابك كه به طرف طهران حركت كرد ، و اجزا و اتباعش يقين كردند به طهران مراجعت مىشود ، ولوله و همهمه‌اى شد كه پدر به پسر و آقا به نوكر اعتنا نداشت . من از هركس پرسيدم اسب كجاست ؟ كسى جواب نمىداد . يك نفر جلودار گفت اسب شما در طويله است . همراه من آمد سوار شدم و به تاخت آمدم كه به كالسكه برسم ، ميسر نشد . مأيوس شده با چند نفر آرام‌آرام راه را پيموده ، طلوع فجر به منظريه رسيده ، سر سوارى فنجانى چاى خورده و راهى شديم . از دور به فاصلهء دو فرسخ كوكبهء اتابك نمايان بود كه به تاخت مىرفت براى كوشك نصرت .