تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
خيالى داشته باشد . به محض شنيدن اين خبر به كلى تيراندازى را موقوف كرد . ديگر مادامى كه در قم بوديم صدا از تفنگ يك نفر درنيامد . به بازيهاى بچه‌ها مختص ورزش بدن و مشغوليت وقت را مىگذراندند . چنانچه روزى در باغ كنار رودخانه الك دولك بازى مىكرد ، الك از دست مرحوم اتابك دررفت و چنان به چشم من زد ، اگر تفضل خدا نبود بايستى چشم من از كاسه درآمده بود . با اينكه خون سرازير شد و خون خيلى آمد و چشم ورم كرد ، من بازى را به هم نزده و دست نكشيدم . خودش ملتفت همراهى من شد و بازى را به هم زد . لكن از اين خوددارى من خيلى خوشش آمد ، فورا داد عكس مرا انداختند . ولى معلوم بود يك نوع خجالت از اين حركت دارد و من ملتفت بزرگى و محبت او شدم . دو سه روز كه چشمم سياه شد ورم كرده بود جلوش نمىرفتم . بعد از چند روز يك دانه فشنگ كه پنجاه عدد اشرفى در آن بود محرمانه به من التفات كرد . به وضع خيلى بزرگوارانه‌اى كه از هر بزرگى اين بزرگيها ساخته نيست .

كمك به مساكين

بارى ماه ذيحجه به همين ترتيب گردش و مشغوليات و سوارى و تفريح گذشت ، و در ضمن به فقرا و مساكين خيلى دستگيرى مىكرد . چنانچه يك نفر ميرزا محمد على نام كه با اهل و عيال آمده بود در قم بست نشسته بود [ 72 ب ] چون بدهكار ديوان بود هرچه داشت فروخت و خورد ، مضطر شد و قصد خود را كرده بود از دست طلبكار ، توسط من هشتاد تومان پول به او داده و از دست طلبكار و كشتن آسوده شد . يقين دارم به واسطهء اين هشتاد تومان خداوند تمام معاصى و سيئات او را بخشيده است .

احضار ظل السلطان

خلاصه در اين موقع ميرزا على خان امين الدوله به جاى او صدر اعظم بود . سلطان مسعود ميرزاى ظل السلطان پسر ناصر الدين شاه كه سنا از مظفر [ الدين ] شاه بزرگتر و حاكم اصفهان بود به طهران احضار شد و اول ملاقات او بود با شاه . از وقتى