تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
به سر برد . در پائيز شاه از صاحبقرانيه به طهران آمدند . فرمانفرما به خيال وزارت جنگ افتاد . چون در آن وقت اين شغل هنوز از اشخاص محترم مثل ميرزا حسين خان سپهسالار و كامران ميرزاى نايب السلطنه تجاوز به پائين نكرده ، شأن فرمانفرما مقتضى اين شغل نبود ، در معنى سپهسالارى با خود اتابك بود و سپرده بود به محمد باقر خان شجاع السلطنه امير نظام دامادش ، به اين جهات مشكل بود اتابك راضى شود . به خيال او مساعدتى نكرد ، او هم در تقلب و اسباب چينى مشهور است بناى اسباب چينى را گذاشت . اتابك هم‌چنان امتحانى به مردم داده بود و غرور در دماغ او به اندازه‌اى بود كه فرمانفرما و همه كس را داخل اين مراتب نمىدانست . در حقيقت با آن صفات جود و شخصيت حق داشت [ 68 ب ] ، تا موقع جشن تولد مظفر الدين شاه اين مذاكرات طول كشيد .

عزل اتابك و اقوامش

مرحوم صدر اعظم به رسم معمول قبول ضرر جشن را كرده ، جشنى شايان در پارك خودش گرفت ، در صورتى كه مىدانست معزول است . خود مظفر الدين شاه هم رفت در آنجا و انگشترى الماس به صدر اعظم داد . بعد از انقضاى مجلس جشن صدر اعظم رفت به خانه و تمارض كرد و ديگر بيرون نيامد تا روز سه‌شنبه 18 جمادى الاخرى سنهء 1314 ، بعد از شش ماه و كسرى از جلوس مظفر الدين شاه گذشته بود [ كه ] صدر اعظم در اين روز از تمام مناصب و صدارت معزول شد . امين الملك ميرزا اسمعيل خان برادرش كه شخص متشخصى بود ، وزارت ماليه و خزانه و غيره را داشت با وكيل السلطنه كه علاوه بر صدارت ، اين سه برادر پنجاه و سه منصب و شغل داشتند به كلى معزول شدند . روز مزبور ميرزا مرتضى خان البرز كه الان ضياء الدوله شده و حاكم قزوين است مرا به ناهار دعوت به منزل خود كرده ، آنچه لازمهء احترام و تعارف است مىكرد كه توسط من پيشكار كارهاى وكيل السلطنه شود . باطنا اگرچه روزگار من خيلى بد بود ، به صورت ظاهر مردم چون شب و روز مرا با اين حضرات محشور مىديدند اين توقعات را مىكردند . از تفصيل اطلاع نداشتم . بعد از ناهار يك نفر آمد گفت چه نشسته‌ايد و رقعه از برادرش آورده نوشته بود سرهاى بىكلاه كلاهدار و صدر اعظم