بر خلاف چند شب قبل كه مرا مهمانى كرده بود در اطاق محقرى مرا منزل داد .
مشغول مداوا شدم . حالم بهتر شد . چند نفر از حاجيهاى قصبه انسانيت كردند با پيشنماز آنجا به ديدن آمدند و اظهار مساعدت و همراهى نمودند .
آدم لخت كرده
در اين بين يكى از خوانين در نهايت تشدد پيغام به من فرستاده بود كه شما را براى نظم فرستادهاند ، يا اينكه نوكر شما آدم ما را لخت كند . معلوم شد قاسم هفت تومان پول و يك سردارى در كنار قصبه از يك نفر آدمهاى آنها گرفته ، يعنى تفنگ كشيده و آن شخص ترسيده ، پول و سردارى او را گرفته . معذرت خواستم و هفت تومان پول دادم و گفتم در ورود طهران هم عين سردارى يا عوض آن را مىفرستم .
شب جهّال محله تير و تفنگ درمىكردند . در حقيقت توهين به من شده باشد . به روى خود نياورده ، صبح با چاپار مازندران كه به طهران مىرفت متوكلا على اللّه در نهايت ترس خودم و خليل خان حركت كرده ، روح اللّه چون اصلا دماوندى بود در همانجا [ او را ] جاگذاشته راهى شديم .
راه امن بود
هرچند قدمى كه مىآمديم به انتظار وعدههاى موحش دماونديها كه به ما مىدادند ، منتظر بوديم سوار و قطاع الطريق به ما برسد و اسباب خطر جانى براى ما فراهم شود . مىديدم ابدا خبرى نيست و راه در نهايت امنيت است . در مدت ده ساعت وارد طهران شدم . در منزل كمرد پياده شده ناهارى خورده ، صاحب مهمانخانه گفت نوكر شما ديروز به عجله از اينجا رد شد .
خلاصه دو ساعت به غروب مانده وارد طهران شده ، از سرخ حصار به آن طرف [ 66 ب ] همهجا قراسوران و مستحفظ از طرف مرحوم اتابك مىگشت و مأمور حفظ امنيت بودند كه در هيچ عصرى شهر طهران و حوالى به آن نظم و امنيت و فراوانى ارزاق و ارزانى ديده نشده بود .