آذربايجانى ابو ابجمع محمد باقر خان شجاع السلطنه داماد صدر اعظم [ 65 الف ] دور ارگ را گرفتند و خود صدر اعظم ميان كالسكه پهلوى شاه نشسته و به مردم چنان فهماند كه شاه زنده است تا وارد شهر و عمارت سلطنتى شد . كسى نفهميد شاه مرده .
شاه ميرى
برگرديم به سرگذشت دماوند . از ميان باغ بيرون آمديم . من خود را نباختم ، لكن مطلب از پرده به در افتاد . هنگامهء غريبى شد . يكى فرستاد گوسفند و گلهاش را از صحرا برگردانند . يكى در طويلهاش را تيغه كرد و پشتبام را سنگر كرد . ديگرى گفت پست مازندران كه به طهران مىرفت برگشت . يكى گفت قافلهاى كه به طهران رفته بود مراجعت كرد . اخبار اراجيف عوامانه را غير از اينها ، بس كه انتشار دادند كه نمىتوان نوشت .
برگشتيم ميان اطاق . سيدها گفتند اين پولهائى كه روى هم چيدهايد ما ديگر ضامن آنها نيستيم . ميرزا يوسف مباشر ماليات آنجا كه پستخانه هم با او بود رو كرد به من گفت شاه مردن را نديدهايد . بنده را مرخص بفرمائيد بروم سر خانه و اهل و عيالم ، لابد اجازه دادم از حياط رفت بيرون . حضرات سادات گفتند اين شخص را بىخود مرخص كردى رفت . اگر پولهائى را كه به طهران فرستادهايد راه مغشوش باشد چاپار برمىگرداند . اگر از دست راهزن خلاص شود خود اين شخص مىخورد و مىگويد در راه چاپار را لخت كردهاند . ديدم حسابى گفتند . فرستادم ميرزا يوسف برگشت . گفتم شما امشب هم بمانيد من تنها هستم . ابا و امتناع كرد . گفتم تفصيل از اين قرار است . اگر اصرار كنى مجبورا حبس مىشوى . ماند . شب با سادات نشستيم .
سپردن پولها
از شبهائى كه در مدت عمرم بد گذراندهام يكى آن شب بود . هركس چيزى مىگفت . فضاى عالم را به من تنگ كردند . ششصد تومان پول موجودى را به تكليف خودشان سپردم دست يك نفر از آنها و قبض گرفتم . آن شب را هرطور بود