پنجاه تومان خرج راه
كاغذى از وكيل السلطنه براى من آورده بود كه بدون معطلى حركت كنيد . مرحوم ميرزا محمد نوشته بود شاه را گلوله زدهاند زخمى شده ، شما به احتياط رفتار كنيد .
به هرجهت عازم حركت به طهران شدم . خليل خان نوكر ديگر كه همراه من بود از مأموريت برگشت و تا ظهر منتظر قاسم شديم نيامد . به حضرات سادات گفتم پولها را رد كنيد كه برويم . اول گفتند نمىدهيم . من توپ و تشر زدم . گفتند فرضا بدهيم چگونه به طهران مىرسانى ، وانگهى از طهران به ما نوشتهاند اگر پول نقدى در نزد شما باشد ، بگيريم . بعد كه ولايت آرام شد بفرستيم . به هزار زبان زشت و زيبا پنجاه تومان از آنها گرفتم به عنوان اينكه فرضا اگر مملكت اين قدرها كه شما مىگوئيد مغشوش باشد و دروازهها بسته ، وارد شدن به طهران ممكن نباشد ، اقلا به قدر مخارج راهى داشته باشم . به اين بهانهها از روى اكراه آن پنجاه تومان را دادند به جيب بغلم ريختم . سنگينى مىكرد ، لكن چاره نداشتم .
زهرهترك
طرف عصر يعنى دو به غروب مانده يك قاطر در سه تومان به زحمت تا قصبهء دماوند كه يك فرسخ است و دو قران كرايه دارد گرفته ، لباس و لوازمى كه داشتم حمل آن كرده ، روح اللّه نوكرم سوار آن شد . خليل خان و ميرزا يوسف خان پيشكار و رئيس چاپارخانه همراهم آمدند رو به طهران . دم راه يوسف گفت شب داخل مىشود و رفتن شما به طهران خطر دارد . [ 66 الف ] داخل قصبه شدن هم اسباب خطر است ، زيرا حاكم كه از دست شما فرار كرده ، احتمال دارد كسان و برادرانش اسباب صدمه فراهم كنند . اگر به دهات حولوحوش هم به روى چون خبر قتل شاه به همهجا منتشر شده ، شايد راه ندادند . غروب شد . اين سه نفر سوار بىاسلحه ميان صحرا مانديم و مشورت مىكرديم و ششدر را به روى من بستند . حال غريبى به من دست داد . در سر سوارى دو سه دفعه قى كردم . ميرزا يوسف گفت از ترس زهرهترك شده .
خلاصه غروب شد و رفتيم به قصبه . ميرزا يوسف لابد مرا برد به خانهء خودش .