به روز آورديم . در چنين موقعى كه دو نفر نوكر من كه اسب و تفنگ نزد آنها است رفتهاند به مأموريت و نزد من نيستند . تنها روح اللّه نام نوكرم كه آن هم دماوندى بود اسباب دلخوشى من بود . پولهاى اندوخته رفت .
سادات به خيال اسبابى كه همراه داشتم افتادند . اظهار مىكردند چون راهها ناامن است اگر خودتان خواستيد برويد اسباب را اينجا بگذاريد . مثل منزل خودتان است . از قحطى طهران و اغتشاش همهجا مىگفتند . اگر من صحبتى مىكردم از روى استهزا همه مىخنديدند و مىگفتند شاه مردن را نديدهاى ، حق دارى . صبح شد . [ 65 ب ] قاسم بيگ كردستانى نوكر مخصوص و اسباب قوهء قلبم كه اسب و تفنگ و خرجين كه اسباب حمل پولها بايستى باشد نزد او بود آمد . اول سؤال كرد پولها چطور شد . گفتم سپردم به سادات . رنگش پريد . گفت چرا نشستهاى . گفتم پس چه بكنم . گفت برويم به امامزاده بست بنشينيم . گفتم من آمدهام مردم را ساكت و ولايت را منظم كنم ، بست رفتن چه معنى دارد . سرى تكان داد و رفت روبهروى من قليانى دست گرفت و متفكرانه نشست مشغول شد به قليان كشيدن .
امن بودن راه
چند روز چشمم مغشوش بود . گفتم قاسم دواى چشم مرا بياور ، رفت دوا بياورد ، هنوز هم ديگر او را نديدهام . از نزد من رفته اسب و تفنگ و خرجين را برداشته رو به طهران فرار كرد . كنار قصبه آدم حاكم را لخت كرده و به طهران آمده .
خبر داده بود دور فلانى را گرفتهاند و هرچه پول داشت بردند . تا ظهر منتظر شديم قاسم بيگ پيدا نشد . هركسى حدسى زد . در اين بين چاپارى كه به طهران رفته و پولهاى سابق الذكر را برده بود مراجعت كرد . از دور پرسيدم پولها چطور شدند ؟
گفت صحيح و سالم به خانهء شما و در خانه رسيد ، اين هم قبض رسيد است . قبض هفده تومان كه بدهى يك نفر بود در دستم بود ، بىاختيار به او دادم . پرسيدم راهها امن بود . گفت بلى هيچ اغتشاشى نبود . سايرين او را تكذيب كردند . .