وكيل السلطنه برادر صدر اعظم كه حاكم كل بود . هفتاد تومان براى خانهء خودم به رسم على الحساب فرستادم . جلوتر پنجاه تومان ديگر فرستاده بودم . ششصد تومان ديگر ذخيره كرده بودم و به خيال آنكه اگر همهء پولها را بفرستم خرج مىكنند ، تا خودم برگردم نگاه داشته بودم . خليل خان و قاسم بيگ كردستانى را هم فرستاده بودم به دهات حول و حوش به مأموريت . اين كيسههاى پول در اطاقى كه منزل من بود روى هم چيده بودند .
كيسههاى پول
روز يكشنبه 19 با سادات و جمعى از معارف دماوند نشسته بودم سرگرم حكمرانى بودم . باران هم مىباريد . وسط بهار بود . جمعى كه نشسته بودند اصرار داشتند كه در آن وقت چند فقره كار بود من بگذرانم و من اكراه داشتم ، تعلل مىكردم . در اين موقع يك نفر آمد به نجوى چيزى به گوش حاجى سيد يوسف گفت . او هم رفت بيرون و برگشت . گفت به من خسته شدهايد ، حالا ديگر باقى كارها باشد حضرات هم بروند . بعضى رفتند و بعضى ماندند . برادر سيد گفت اين كيسههاى پول را در اينجا گذاشتهاى چه اعتبار دارد . بهتر آن است به كسى بسپاريد .
گفتم همين جا باشد فردا مىفرستيم به طهران . حاجى سيد يوسف گفت پس بفرمائيد برويم ميان باغ گردش بكن .
كشته شدن ناصر الدين شاه
همين كه وارد باغ شديم گفت چه نشستهاى حكمرانى مىكنى ناصر الدين شاه را كشتند . خدا به زبان من جارى كرد گفتم پسرش را نكشتهاند زنده است و مرا صدر اعظم فرستاده او هم هست . تحريرى به آنها رسيده بود كه در داخل بقعهء حضرت عبد العظيم ميرزا رضا نام كرمانى ناصر الدين شاه را كشته ، و تفصيل اين كشتن ناصر الدين شاه و كفايتى كه مرحوم امين السلطان صدر اعظم در آن موقع به خرج داده مشهور است كه نعش را به طهران آورده و خودش هنوز در شاهزاده عبد العظيم بود دستور العمل داد قزاق نظم شهر را حفظ كردند و سربازهاى