پيرمرد ريش سفيدى بود به سن هفتاد سال متجاوز و چند پسر داشت ، پسران او آن بيچاره را از پشتبام پرت كرده بودند مرد ، به خيال آنكه به من مشتبه كنند كه طرف مقتول هم يك نفر از ما كشته ، اين عمل بسيار شنيع را كرده و نعش آن پيرمرد را دو سه روز نگاه داشته بودند كه من ببينم .
در ورود من به لومان گفتم دفن كردند و نهايت سختى را با آنها كردم . براى اين خون بست سيزده شب در لومان ماندم . ميرزا يوسف پيشكار ماليات نزد من آمده بود او را نگاه داشتم با من بود . مقصرين را محرك شدند شب فرار كردند رفتند در قصبه در امامزادهء آنجا بست نشستند . حسين خان حاكم كاغذ نوشته بود به اين بهانه من بروم قصبه رفتم ، لكن بر خلاف ميل او در خانهء ميرزا يوسف منزل كرده ، حضرات را آوردند در خارج قصبه به من سپردند . دوباره آنها را آوردم به مرانك ملكى سادات و در آنجا ماندم . انتخاب الممالك حاكم بعد از اين حركت كه از من ديد حكومت را گذاشت و به طهران آمد ، [ 64 ب ] يعنى آمد به جاجرود كه ناصر الدين شاه در آنجا بود و اين آخرين سفر و شكار او بود در جاجرود كه در اين سفر گفته بود :
نيش خارى نيست كز خون شكاران رنگ نيست * آفتى بود اين شكارافكن ازين صحرا گذشت
جشن پنجاهمين سال
خلاصه اين شعر را به فال بد گرفتند و ديگر ناصر الدين شاه به جاجرود نرفت و از اين سفر جاجرود مراجعت كرد به طهران ، تهيهء جشن سال پنجاهم سلطنتش را ديد و سكهء ذوالقرنين زد . من هم بلامانع مأمور حكومت دماوند [ بودم و ] بزرگى مىكردم .
مداخل از دماوند
از بابت آن دو قتل خون بست كردم . به ورثهء مقتول ، چون صغير بودند آب و ملك گرفته با قدرى پول دادم . پانصد تومان به طهران با چاپار فرستادم براى