سفر پنجم دماوند
در 15 شوال كه نه روز بعد از عيد نوروز بود و در اين عيد در موقع تحويل برف غريبى باريد ، عوام براى ناصر الدين شاه به فال بد گرفتند . مرا مأمور دماوند كردند .
به صعوبت خرج راهى از وكيل السلطنه گرفته و رفتم . خليل خان نام و قاسم كردستانى و روح اللّه دماوندى نوكر خودم همراهم بودند . سادات مرانك بر خلاف گذشته [ 64 الف ] كه چهار سفر ديگر به دماوند رفته بودم به تقويت حاكم آنجا و چنانچه نوشتهام در خانهء حاكم منزل مىكردم . اين سفر مرا بردند در مرانك كه ملك و خانهء آنها است و دور مرا گرفته ، به مساعدت با من و ضديت با حاكم مىكردند .
سادات مرانك
اگرچه سفرهاى ديگر هم معنى حكومت با من بود و كارهاى آنجا را به قوهء صدارت مرحوم اتابك در نهايت تسلط مىگذارندم ، لكن در اين سفر پنجم كه سفر آخر بود به كلى مرحوم حسين خان انتخاب الممالك حاكم آنجا را بىدخل كرده و خود به امور حكومت دماوند تصرفات مىكردم . اين سادات مرانك هم كه در آنجا داراى ملك و طايفه و قدرت و ثروتى هستند و بنى اعمام حاكماند و هميشه ميانهشان باهم بد است ، در كارها ضديت كامل مىكردند . حاكم مستأصل شد .
چون ناصر الدين شاه به جاجرود آمده بود ، حاكم مسند حكومت را گذاشت براى من و خود رفت به جاجرود ، يعنى بعد از آنكه مكرر مرا دعوت كرده كه به قصبه رفته و مثل سابق باهم به حكومت برسيم و من نمىرفتم و سادات نمىگذاشتند خود حاكم آمد از من ديدن كرد و اصرار داشت يا مثل سابق به قصبهء دماوند بروم [ و ] منزل در خانهء او بكنم ، يا در ملك آنها منزل كنم ، هيچكدام را قبول نكردم . او رفت . حكومت مستقلا با من شد .
دو قتل
در قريهء لومان دو قتل [ اتفاق ] افتاده بود كه چند نفر يك جوانى را كشته بودند و بعد از اينكه به هوش آمده بودند كدخدا غنچه على نام كدخداى آن قريه را كه