تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
حالات مزبوره بوديم و قناعت مىكرديم به آنچه كه خدا مقرر فرموده بود . در شعبان اين سال و رمضان خيلى سرگرم به تبعيت آقايان بودم . به حسب ظاهر در انظار مردم خوش مىگذشت ، لكن در باطن هر دقيقه مرگى بود . خود را به لهويات و لغويات مشغول مىداشتم ، و الا خيالاتى كه داشتم مرا تلف مىكردند .

بزازى در مسجد

ماه رمضان روزها مقارن ظهر بيدار مىشدم ، نماز و قرآنى مىخواندم و بعد با برادرها يا پسرهاى صدر اعظم مىرفتم به مسجد سپهسالار جديد . حجرات اين مسجد را تمام بزازى و ميان دالان را خرّازيها گرفته بودند و اجناس از هر قبيل در آنجا چيده بودند . زنهاى طهران اجتماع مىكردند و معززين شهر با درشكه‌ها مىنشستند . زن و مرد به هم مخلوط شده محشر مىشد .

در خانهء وكيل السلطنه

يك روز هم ناصر الدين شاه به آنجا رفته و خريد كرده بود . هر روز معمول ما اين بود [ كه ] با آن حضرات به مسجد مىرفتيم و از آنجا به درشكه نشسته مىرفتيم بازار و مغازه‌ها ، براى افطار مىرفتيم خانهء صدر اعظم ، در خدمت مرحوم امين الملك كه ابهت و كبرش از صدر اعظم بيشتر بود . در اطاق وكيل السلطنه افطار مىخورديم و تا ساعت پنج مجلس رسمى بود . اجزاى كار و محترمين بودند . بعد مجلس خلوت مىشد و به قمار بازى مىگذشت تا سحر . امين الملك هم سحر [ ى ] در اطاق وكيل السلطنه مىخورد . چند نفر معين كه يكى از آنها من بودم تا وقت توپ سحر مىنشستيم ، بعد مىرفتم منزل نماز خوانده مىخوابيدم . در شبهاى قدر سه شب صدر اعظم افطار مىداد به طلاب ، بعد روضه مىخواندند ، در آخر مجلس خودش دم در مىايستاد به دست خود نفرى يك تومان به آنها مىداد . اين ماه هم مثل ساير رمضانهاى گذشته اينطور گذشت . به صورت ظاهر از اجزاى مخصوص بودم و در باطن خيلى به صعوبت مىگذشت .