تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١

ماحصل زندگانى

در دوشنبه 16 ربيع الثانى سنهء 1310 عطاء اللّه و مهوش و على اكبر كه بعد از فوت مرحومهء مادرشان دقيقه‌اى خيال من راحت نبود وارد طهران شدند . در آنجا قسمتى از عمارت موروثى براى من معين كرده بودند نوشتم بفروشند . در مبلغ ناقابلى كه چهارصد تومان بود فروخته به مصرف حركت آنها و قروض مادرشان رسانده بودند ، و چون اينها طفل بودند در موقع فوت مرحومه مادرشان اسباب و اثاث البيت و زندگى من از ميان رفته بود ، حتى كتاب و جعبهء كاغذجات مرا به آنها نداده بودند . سه نفر طفل و يك جفت كجاوه . به واسطهء كثرت ميل و محبتى كه به عطاء اللّه و مهوش داشتم ، ضرر مالى را از لابدى سهل تصور كردم و شبها مخصوصا چند دفعه بيدار مىشدم مواظب آنها بودم .

تحصيل بچه‌ها

درين موقع ورود آنها دلبر خانم كه يكى از زنهاى ناصر الدين شاه و صاحب آن خانه بود كه ما اجاره كرده بوديم در آنجا روضه مىخواند . يك روز خودش آمد آنجا . گوسفندى خريدم براى او بكشم قبول نكرد . به من و حسين خان و زنها يكى يك دانه اشرفى داد و رفت . بچه‌ها را در آن موقع كه تأسيس مدارس در طهران نشده بود در مدرسهء حاجى ابو الحسن حوالى آن منزل سپردم كه تحصيل كنند . ميرزا حسين هم كه طفل تميز خوش‌سيما و محبوب القلب من بود ، انس غريبى به او پيدا كرده بودم همراه عطا فرستادم به همان مدرسه .

اخوان اتابك

و شب و روز مواظب در خانهء مرحوم امين السلطان بودم كه در اين سال به منصب و خطاب صدراعظمى رسيد و جزء لا ينفك مجلس مرحوم ميرزا اسمعيل خان امين الملك و آقاى صاحب جمع برادران صدراعظم بودم . به واسطهء همين مداومت هم خودم و هم احبّا و مردم تصور ترقيات و فوايد عظيم براى من مىكردند . لازمهء اين مداومت و محرميت هم اين بود ، لكن بر خلاف آن تصورات