تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨

خلوتى طهران

چون من مرض و با را نديده بودم چندان دهشت و وحشتى نداشتم . دم دروازهء نو جمعى از مسافرين كه همراه بودند هريك به طرفى رفتند . وارد شهر شدم ، متذكر به ذكر صلواة و ادعيه‌اى كه براى حفظ مىخوانند . شهر طهران را با آن جمعيت خلوت ديدم . هوا گرم و گرفته ، تراموا از كار افتاده . با امان اللّه بيگ نوكرم به تاخت اسب رانديم به طرف منزل كه خانهء اجاره‌اى دلبر خانم زن ناصر الدين شاه واقع در كوچهء صغيرها و جنب امامزاده يحيى ( ع ) بود . در اطاقى كه عبد الوهاب اخوى ترتيب داده بود نزول كرده ، از فوت مادر عطاء اللّه و دورى و بىصاحبى عطاء اللّه و مهوش به گريه افتادم .

بيمارى و با

دستور العمل دادم كه بايد مجلس فاتحه براى والدهء عطاء اللّه منعقد شود . اخوى اظهار داشت به واسطهء اين مرض كه در طهران است بس كه اشخاص مىميرند ، كسى به مجلس فاتحه نمىرسد و حاضر نمىشود . به حرف او اعتنا نكرده به همين قصد بودم ، ولى معلوم شد حق با او بوده است . زنها دور مرا گرفته آب دعا و چاى دارچين و ملزومات حفظ الصحه را مجرا مىداشتند . هوا نيز خيلى گرم بود . حال انقلاب و تهوع و اسهالى به من عارض شد . قدرى خوددارى ، بعد اظهار كردم . به من استهزاء و خنده مىكردند كه قوت خيال است نه مرض . در صورتى اگر آن مرض نبود نمىتوان تصديق كرد كه فقط خيال بود . ناچار شدم به استعمال كنياك . رفع آن حالت را فورا از من كرده و اشتها آمد . غذائى خورده خوابيدم . عصر و شب و صبح اين حال انقلاب به من دست نمىداد و به همين معالجه رفع مىكردم و از منزل بيرون نمىرفتم . در اين منزل با خانوادهء حسين خان محتشم باهم بوديم . دو دست حياط تميز با روح خوبى بود . اول صبح و سر شب من مشغول ذكر و دعا و تحصن به خدا مىشدم ، بعد با حسين خان و اخوى در آن اطاق اخوى دور هم جمع [ 57 الف ] مىشديم و به همان استعمال كنياك من مجبور بودم به رفع آن حال كه به من عارض