تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
اين سفر كه نهايت به من خوش گذشت خبر آوردند كه خداوند آقا خان حفظ اللّه تعالى را در هشتم شهر ذيقعده به من عطا فرموده است .

سفر دوم دماوند

در اين سفر اختيار تامهء حكومت دماوند با من بود . سادات مرانك را كه از محترمين و قوىترين [ مردم ] دماوند هستند دماغ آنها را خوب مالانده ، در قصبهء دماوند حاجى هادى كه محترمتر از همهء حاجيهاى آنجا بود ، با ميرزا طهماسب امين وظايف برادر و دو نفر ديگر برادران او را محض ادعاى ارثى كه سالها از آنها داشتند و نمىدادند حبس كردم و احقاق حق نمودم . در نظر اهالى اين دو فقره كار خيلى اهميت داشت و بر ابهت من در آنجا افزود . از طرف خانوادهء حكومت مرا دعوت كردند كه با آنها وصلت كنم . اول بىميل نبودم ، بعد پشيمان شدم « الخير فيما وقع » . به اين جهت خانوادهء حاكم يگانگى مىكردند . طول اين سفر چهل و سه روز شد . بر خلاف سفر اول تجربه حاصل كرده در منزل خودم پياده شده ، پولى كه عايد شده بود در منزل سپرده و به در خانه رفتم . دلبر خانم زن شاه سخت گرفته بود خانهء او را خالى كنيم . در نظر من شاق بود ، چون انس گرفته بودم به آن خانه و آن محل و آن ترتيب [ و ] به خرجش ، بالاخره مجبور نمود كه خانهء او را خالى كنيم و مصمم شديم فكر منزلى ديگر بكنيم . به اصرار مرحومه ننه كربلائى [ 59 الف ] در آن خانه‌ها در شهر شعبان همان سال براى مرحوم ميرزا محمد از قوم و خويشهاى ننه كربلائى كه ضعيفهء بسيار مسن فرتوتى بود و شير به مادر ميرزا محمد داده بود ، دخترى بلقيس نام گرفته و عروسى كردند . ما در جستجوى خانه بوديم . يك‌وقت متذكر شدند خانه‌هاى جهانشاه خان در دروازه قزوين خالى است . از وكيل السلطنه كه آن اوقات اختيارات تامه داشت خواهش كردم خانهء مذكور را بدهد من بنشينم قبول كرد .

جهانشاه خان افشار

در يكشنبه 17 شهر ذيحجهء 1310 بعد از يك سال و شش ماه و پانزده روز به
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 183 | ميرزا حسين خان / ايرج افشار و محمد رسول دريا گشت