شده ، و متصل مشغول نظافت منزل و حياط و پاشيدن « اسيد فنيك » و خوردن چاى دارچين و كنياك و بخور دود گوگرد بوديم . چهل روز حال بدين منوال گذشت .
وبائى شدن امان اللّه بيگ
روز ششم ورود من كه تا آن روز از مرض و با نمىترسيدم و تصور مىكردم پرستارى هر مريض و تشييع جنازهء هر مردهاى را مىكنم ، امان اللّه بيگ پسر مرتضى قلى بيگ مرحوم كه پدرش و خودش از نوكرهاى قديمى مرحوم ديوان بيگى بودند و يك سال بود به طهران نزد من آمده بود و در اين سفر عراق همراهم بود و خوب خدمت مىكرد مبتلا به همين مرض شد . در حالتى كه من او را پى كارى فرستاده بودم و از دير آمدنش متغير بودم ظهر به من خبر دادند كه مبتلا شده . دو ساعت طول نكشيد كاغذى به من نوشته بود كه من بو ندارم بيا مرا ببين . با كمال جرأت رفتم به بالين او . در حالتى كه دور چشم او سياه شده بود با ناخنهاى او ، مثل اينكه يك سال است ناخوش بوده ، پوست او به استخوان چسبيده بود ، صداى او به صعوبت شنيده مىشد . من از ديدن آن حال خود را باخته دلجوئى از او كردم ، لكن چه دلجوئى كه چنان ترسيدم نتوانستم مكث كنم . به او گفتم غصه نخور مىفرستم حكيم بياورند . برگشتم ميان زيرزمين يك اشرفى فرستادم يك نفر طبيب محله آمد و خودم به همان حال سابق الذكر افتادم در نهايت شدت كه نمىتوانستم بنشينم . ترس هم ضميمه شده . خدا مىداند چه گذشت . حكيم آمد اسمش ميرزا اسد اللّه يكتا سبيل بود . عوض معالجه گفت كار امان اللّه بيگ گذشته ، فكرى براى خود بكن . نسخهء نامربوطى داد من دوا بخورم و رفت . خلاصه نمىتوانم شرح بدهم . اهل بيت فهميدند حال من اينطور است ، مصمم شدند شرح حال او و همه كس را از من پوشيده و پنهان نمايند . از فيض اللّه بيگ مرحوم كه نوكر ديگر من بود پرسيدم حكيم براى امان اللّه بيگ چه گفت . جواب داد اماله گفته بكنند و نسخه داده . گفتم اماله كردند ؟ گفت كى بكند ؟ گفتم تو . جواب داد خودت مىتوانى بكنى كه به من چنين تكليفى مىكنى . ديدم حرف صحيح و درست و سختى بود و در اينجا معنى بيچارگى را فهميدم و ساكت شدم . خداوند كسى را بيچاره نكند . بارى شب در ساعت چهار و پنج از شب رفته [ 57 ب ] امان اللّه بيگ تمام كرده و صبح زود