بدون اينكه خبر به من دهند او را برده دفن كرده بودند و مبلغ گزافى پول داده بودند .
در صورتى كه تابوت گير نيامده ، حمل بر الاغ كرده بودند . شب كمتر خوابم برده بود . صبح پرسيدم امان اللّه بيگ چطور است ، متفقا گفتند خوب است . بر خلاف من ، ميرزا عبد الوهاب خان اخوى و ميرزا محمد اخ الزوجه و كلفت پيرهزنى داشتيم از پرستارى او تا دم آخر كوتاهى نكرده بودند .
صبح به منزل اخوى رفتم چند نفر ناشناس نشسته بودند . پرسيدم كى هستند ؟
اخوى گفت همسايهها هستند . به عيادت امان اللّه بيگ آمدهاند . متفقا اظهار كردند كه اين منزلى كه امان اللّه بيگ در آنجاست بسيار گرم و بدهوا است ، بايد اجازه بدهيد او را ببريم مريضخانهء دولتى . من ابا و امتناع كردم و گفتم محال است من نوكرم را بفرستم به مريضخانه . اخوى زرنگى كرده گفت پس بياوريمش به اين حياط . گفتم آن هم ممكن نمىشود . سايرين مبتلا مىشوند . گفتند پس چه بايد كرد .
در آن هواى گرم طويله مىميرد . خلاصه به ادلّه و برهان مرا راضى كردند كه او را ببرند به مريضخانه . در حالتى كه او را به خاك سپرده بودند و برگشته اين تدبير به خاطرشان رسيده بود كه ترس من و حالتى كه عارض شده تسكين يابد .
مدتى هرروز فيض اللّه [ را ] مىفرستادم كه برود مريضخانه از حال او پرسشى نمايد . برمىگشت مىگفت بهتر است . تا بعد از چهارده روز اخوى كاغذى به كردستان نوشته در جز تلفات اين مرض او را هم نوشته بود . سر پاكت او را باز كرده فهميدم . چهل روز اين مرض در شهر طهران هفتاد هزار نفس تلف شده است .
عجب اين است [ كه ] فيض اللّه بيگ نوكر ديگر من در همان نقطه كه امان اللّه بيگ مرحوم شده بود ، در همان روى فرش و رختخواب ، شبكلاه او را هم به سر گذاشته مىخوابيد و مبتلا نشد . پس فقط خواست خدا در اين قضيه دخيل و توكل و تسليم مفيد است و بس .
در شهر ربيع الاول 1310 كه سه ماه بود از اول مرض كه طهران خلوت شده بود ، مردم كمكم به شهر وارد شدند و در اين مدت طهران و كوچهها خلوت مثل خرابه به نظر مىآمد و بالنسبه اغنيا كمتر تلف شدند . خداوند به اعجاز محمدى صلى اللّه عليه و آله از اين امراض همه را حفظ فرمايد . [ 58 الف ]
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: ميرزا حسين خان
ص١٨٠