تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
دوباره به اردوى شهرستانك . امان اللّه مرحوم پسر مرتضى قلى بيگ كه نوكر و نوكرزادهء ما بود او را در اين سفر همراه بردم . طول سفر بيست و شش روز شد . از شهرستا [ نك ] شاه مىخواست برود به كلاردشت مازندران و لب دريا . از شهرستانك كه پشت كوه البرز است رفتيم به منزل گچه‌سر و در آنجا يك شب اتراق شد . رفتيم به كندوان ميان [ 55 ب ] دره اردو افتاد . هوا با اينكه فصل تابستان و قلب الاسد بود تغيير كرد . مه تمام كوه و دشت را گرفته خيلى باصفا بود . گردنهء سختى دم راه بود . از آنجا رفتيم به سياه‌بيشه كه اول جنگل مازندران است . به واسطهء بارندگى و گل دو اسب و شش نفر شتر تلف شدند و پيشخانه نمىتوانست برود . ناصر الدين شاه صرف عزيمت كرد و برگشت به شهرستانك .

سال 1309

تحصيل عطاء اللّه

در 3 شهر محرم 1309 ما آمديم به طهران . چون از طفوليت ميل مفرطى به عطاء اللّه داشتم خواستم او را به طهران بياورم كه تحصيلش در اينجا نزد خودم باشد ، مادر مرحومه‌اش راضى نمىشد . همه را هم نمىتوانستم بياورم . بزرگترين دردها براى من اين شد . حكمى هم از طرف مرحوم اتابك به نظام الدولهء نورى حاكم كردستان صادر شد كه عيال و اطفال فلانى را به طهران بفرست . چون مقدر نشده بود ميسر نشد ، زيرا اختيار در دست كسى ديگر است .

بيمارى عبد الوهاب

شبها به عنوان مهمانى به خانهء عيال جديد كه با خانهء حسين خان يك جا بودند مىرفتم . در منزل قديمى هم عبد الوهاب و فيض اللّه و امان اللّه بيگ مرحوم بودند . خيلى سخت‌تر شد . بخصوص من وصلت جديد را از آنها پنهان مىداشتم . به اين ترتيب گذشت تا عبد الوهاب خيلى سخت ناخوش شد و من از حالش مأيوس شدم . خيلى به من بد گذشت . صدر الحكماى مرحوم را بردم معالجه كرد و بعد از صحت باز بناى اذيت مرا گذاشت و هيچگونه ملاحظه نمىكرد . در 6 جمادى الاولى 1309 از خانه‌هاى منشى باشى كه تا به حال در آنجا به