تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢

عيال نو

دوستان عقلشان رسيد به اينكه عجالة من عيالى اختيار كنم كه اقلا زندگيم مرتب باشد تا خدا چه خواسته . در چندين نقطه به سراغ دخترى كه اسباب زحمت و بار سربار نشود براى من رفتند و نشد . تا دست تقدير والدهء آقا خان « 1 » را مقدر كرده بود . به مناسبت همقطارى و دوستى حسين خان و ميرزا محمد خيال همشيرهء ميرزا محمد را كردم . به يكى از دوستان شور كردم ، خواهر خودش را ميل داشت به من بدهد . آن شخص ميرزا باقر خان سرتيپ توپخانه پسر مهندس باشى بود . حسين خان از خيال من مستحضر شده بود . يك روز مرا برد به باغ لاله‌زار كه آن وقت تماشاگاه عمومى بود . در آنجا چاى مىخوردند . گفت هرگاه شما چنين خيالى داريد چرا به خود من نمىگوئى . همانجا مرا تحريض كرد و دعوت به اين امر نمود . من هم مصمم شدم . اين صحبت در 18 شوال 1308 با حسين خان علنى شد ، لكن من استطاعت گرفتن عيال رسمى نداشتم . بالاخره [ 55 الف ] مردد بودم و عنان اختيار خود را به دست قضا داده ، به مقدرات راضى شدم . شرح گسيختگى شيرازهء كارهاى كردستان و طهران را اگر بخواهم بنويسم دفترها لازم است . فايده‌اى هم ندارد و خداوندى كه اينها را سرنوشت قرار داده عليم است ، پس چه نوشتنى .

مأموريت دماوند

در پنجم ذيقعدهء اين سال 1308 مرا مأمور كردند به دماوند براى رفع نزاع و محاكمه فيما بين اهل محلهء درويش كه يكى از چهار محلهء قصبهء دماوند است . از سوار بختيارى كه آن وقت سپردهء آقاى صاحب جمع بودند سه نفر همراه برده ، چند نفر مأمور از طرف مرحوم اتابك در آنجا مأموريت داشتند ، حكمى صادر كرده كه در تحت تبعيت من باشند . نه روز در آنجا بودم . اول مقصرين در معصوم‌زادهء آنجا متحصن شدند . آنها را حكم نمودم محاصره كردند . اجزاى حكومت و خود عباسقلى خان حاكم آنجا هم محكوم من بودند . بعد از دو سه روز ديگر واسطه
هامش
( 1 ) . آقا خان فرزندى است كه به رضا على موسوم بود و در عهد پهلويها به مراتب استاندارى و سناتورى رسيد .
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 172 | ميرزا حسين خان / ايرج افشار و محمد رسول دريا گشت