آنكه آفريده است مرا » . به همان حشر و معاشرت با برادر و پسران مرحوم اتابك در لابدى ساختن . آنها هم با اينكه در واقع آقا بودند در ايران ، ابدا از رسوم آقائى بهرهاى نداشتند . به خود امين السلطان هم كه دسترسى نبود و مجالى براى رسيدگى به درد امثال من نداشت . كردستانيها هم به كلى مرا فراموش كردند جز معتمد كه رشتهء دوستى معنوى را نگاه داشت .
شغل من
شغل معين من اين بود [ كه ] آقايان هروقت به مهمانى يا شكار يا صحرا و سفر مىرفتند مرا هم مىبردند . خدا مىداند از هيچ چيز « 1 » خط نمىبردم . در صورتى كه منتهاى حظ همان گردشها و سفرها بود كه مردم آرزوى آن را داشتند . [ 54 الف ]
در اين سنهء 1307 به اين ترتيب گذشت ، لكن خيال باطنى به واسطهء بىتكليفى خودم و عيالم و اولادم و بىعدالتى كه از بابت عمارت موروثى كرده بودند بسيار سخت به من مىگذشت . خود را ناچار به لاابالى گرى زده ، مشغول كردم .
در 13 ربيع الاول اين سال از دم ميدان مشق نقل كردم به خانههاى خسرو خان قورخانهچى كه الان مقتدر نظام است . در آنجا بد نبود . مشغوليت خوبى داشتم .
باز سفر جاجرود
در 13 ربيع الثانى 1307 كه ناصر الدين شاه به جاجرود مىرفت در تبعيت وكيل السلطنه كه صاحب جمع كل و رئيس سيورسات خانه و غيره بود من هم سفرى شدم . ده روز طول كشيد . به غير از اينكه خيالم متزلزل بود بسيار خوش گذشت . مخصوصا سفر زمستان ، بخصوص اين سفرهاى ناصر الدين شاه خوش مىگذشت . مراجعت از اين سفر وكيل السلطنه پولى به عنوان قيمت زغال به خزانه حواله داد براى من . چون اول پولى بود كه از نوكرى عايد من شده بود بسيار حظ داشت . يك نفر دوست كه غمخوار و يار من بود درين زمستان مرحوم شد . خيلى متأسف شدم .
هامش
( 1 ) . اصل : هيچى ( تلفظ عاميانه )