سر بردن با حضرات بختيارى
شش ماه آخر اين سال بر خلاف شش ماه اول و شش ماه از سال 1308 به من خيلى سخت و بد گذشت . متصل از كردستان اخبار بد به من مىرسيد . هريك از آنها مرگى بود . در طهران هم خيلى سخت و بد مىگذشت . با اينكه در مركز صدارت با ابناء و اخوان صدارت شب و روز محشور بودم ، « مرا فرات ز سر برگذشت و تشنهترم » . روزها على الرسم از صبح تا غروب و شب تا ساعت سه و چهار در خانهء اتابك در حياط حسينيه كه مركز وكيل السلطنه كه آن اوقات صاحب جمع بود ، با محمد حسين خان سپهدار بختيارى و مرحوم اسفنديار خان سردار اسعد و حاجى عليقلى خان و ضرغام السلطنه كه آنها هم سپردهء صاحب جمع بودند به سر مىبردم و اين حضرات با من مهربانى مىفرمودند .
سال 1308
دويست و پنجاه تومان
در محرم 1308 امين الملك و صاحب جمع به تجريش و رستمآباد رفته بودند ييلاق . من هم اغلب مىرفتم چند شب مىماندم و به شهر برمىگشتم . مدتى صاحب جمع در رستمآباد بود ، بعد رفت به تجريش . تا اواسط ماه صفر در آنجا بودند . مراجعت از آنها را در آخر صفر صاحب جمع به واسطهء اينكه من شكايت كردم كه عايدى ندارم و زن و بچه در كردستان بىتكليفاند و خودم خورده قرض بار آوردهام ، محض اينكه دلجوئى از من كرده باشد دويست و پنجاه تومان حواله داد كه به من بدهند . اگرچه متفرقه دادند ، لكن از طلبكارهاى خورده آسوده شده ، همتم را مصروف كردم به اينكه عيالم را به طهران بياورم . چون مقدر نشده بود هرچه كوشش كردم بىفايده بود .
باز سفر مسيله
در جمادى الاول اين سال 1308 صاحب جمع عازم سفر قم و مسيله و كاروانسراى دير شد . سپهدار بختيارى كه آن وقت شهاب السلطنه لقب داشت همراه آقاى صاحب جمع مسافر بود . [ 54 ب ] بنده را هم درين سفر بردند . زمستان سختى