هرزه گشتن . من هم به اميد باز در كاروانها مدارا مىكردم ، و اگرچه شخصا به من بد نمىگذشت لكن آتشى در درونم مشتعل بود كه به اين آبها خاموش نمىشد و آن اين بود كه من به خيال كسب رتبه و مقام پدرم بودم و اين ترتيب دقيقه به دقيقه مرا از آن خيال دور تر مىكرد و هميشه به خدا مىناليدم و دعاها مىكردم ، يكى از آنها مستجاب نشد .
مخصوصا منتهى آرزوى من اين بود [ كه ] عيالم را به طهران بياورم . نه او مىتوانست بيايد نه من مىتوانستم برگردم . اگر او را به طهران مىآوردم به وضع خانمهاى آنجا و عزت عادت كرده بود . كلفت و كنيز و دايه و نوكر او را نمىتوانستم به طهران بياورم . خودم هم با اين حال چگونه مراجعت مىكردم . هر دقيقهاى هم بر من هزار سال مىگذشت . كردستانيها هم اصرارى داشتند خانه و عمارت موروثى ما را ببرند . من هم اصرار داشتم نگاه بدارم تا رو به خرابى نهاد .
نظام الدوله حاكم كردستان خانهام را برد
محمد ابراهيم خان نظام الدولهء نورى كه آن وقت حاكم كردستان [ بود ] پولى گرفت و حكمى از امين السلطان صادر كرده خانه را به عوض قرضهاى صحيح يا غلط اسباب چينى كردند و بردند . حياط خيلى محقرى كه آن طرف رودخانه بود با طويله و بهاربند آنجا را براى ما معين كرده بودند . عيال من در آنجا سكونت كرده بود . وقتى خبر به من رسيد كه يك شب از شبهاى قوس تا صبح نخوابيدم . از خيال هرچه فرياد زدم به جائى نرسيد . بالاخره بعد از چند سال ملا باقر كه آنجا را تصاحب كرده بود به مرافعه و محضر مرحوم آقا سيد على اكبر مجتهد پولى از او گرفتم از كردستان به كلى مأيوس شدم . با وجود اميدواريهائى كه داشتم همّ خود را مصروف كردم ، حالا كه آشيانهء اصلى خراب شد در طهران اقامت كرده ، عيال آنجا را به طهران بياورم « تريد و اريد و ما يكون الا ما اريد » . تقدير بر خلاف تدبير من بود .
رسوم آقائى
خلاصه دردهاى اندرونى خود را خودم هم نمىتوانم شرح بدهم . « من دانم و