تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
تمام كنم . مدد خرجى هم از آنها رسيد . تا رفتند و برگشتند به تن آسائى و مهمان آوردن و مهمان رفتن كه عمر و مال و شأن آدم را تمام مىكند به سر برديم . در اواخر شعبان از خانهء سيد آب انبارى آمديم به خانهء روبه‌روى آن ، ملك يوسف بيگ نامى بود و در اين مدت رفتن شاه و مجاورى امور در آنجا به سر رفت . بسيار خوش گذشت درين خانه ، جز بد ادائى و رذالت صاحبخانه .

سال 1307

سردار اسعد

در رفتن شاه ، صاحب جمع از تبريز برگشت . باز با من بناى مهربانى را گذاشت . حاجى عليقلى خان سردار اسعد كه آن اوقات سپردهء صاحب جمع بود با ساير بختياريها اطراف صاحب جمع را گرفتند . با من هم خيلى مهربانى مىكردند . صاحب جمع دوباره به استقبال شاه رفت به تبريز . در 24 شهر صفر سنهء 1307 وارد طهران شد . اتابك مرحوم كه آن وقت امين السلطان بود در اين سفر به وزير اعظم معرفى شده بود . در نهايت قدرت و تسلط برگشت . در حقيقت ايران در قبضهء قدرت او مثل تخم‌مرغى بود . هركس مخالفت با او مىكرد مضمحل مىشد .

امين الملك

اين دو سال سنهء 1306 و 1307 من در تبعيت وكيل السلطنه كه آن وقت صاحب جمع بود با آن ادارت و كارها كه سابق بر اين ذكر شد به سر مىبردم . به صورت ظاهر براى نظر عوام و كردستانيها البته خوب بود و نسبت به اين چهار پنج سال گذشته تكليف معلومى [ 53 ب ] داشتم . صبح از منزل بيرون مىآمدم مىدانستم كجا مىروم و چه مىكنم و مشغوليت ظاهرى و عزتى كه در آن دوره اسباب امتياز بود تحصيل كرده بودم . شب و روز با برادرها و پسرهاى چنان صدر اعظمى محشور بودم خصوصا امين الملك ، لكن معنويتى درين خلطه و آميزش نبود .

فطرت آنها و توقع من

فطرت اين حضرات را خداوند خلقت كرده بود براى لهو و لعب و خوردن و