تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
ذات الجنب كرد . شش روز در آن صحرا بوديم . فصل قوس [ بود ] و برف زياد در زمين . روز ششم ناچار گليمى را مثل خرجين دوختند روى شتر انداختند . يك لنگه صاحب جمع ، يك لنگه ميرزا علينقى نشست او را به شهر آورديم . امروز و امشب و فردا تا غروب برف مىباريد . غروب رسيديم به حضرت عبد العظيم . نوكرها تمام صاحب جمع را جا گذاشته رفتند ، جز من و يك نفر كسى نماند . كالسكه رسيد صاحب جمع نشست رفت . من و آن يك نفر آبدار ساعت سه رسيديم به منزل . فورا من نوبه كردم . طول مدتى اين سفر هيجده شب بود . بواسطهء مرض صاحب جمع به قم نرفتيم . [ 53 الف ]

صاحب جمع و لهو و لعب

اين زمستان اگرچه سخت گذشت ، لكن بالنسبه به سابق خوب بود . منزل تميزى داشتيم . فيض اللّه كردستانى هم آمد ، بعد از آن دو برادر كه اسد بيگ و آقا خان نامان كردستانى بودند نگاهش داشتيم . تا آخر عمر نزد من بود . دخترى هم حالا دارد [ كه ] در خانهء من است . نوكرى هم تكليفش معلوم بود . از صبح مىرفتيم در خانه تا عصر . بعضى شبها هم به وسيلهء درس خواندن مىمانديم . من با صاحب جمع خوب مأنوس شديم . اگر معنويتى در او بود و رعايت مراتب خود را مىكرد ، بايستى من خيلى ترقى بكنم . لكن تمام اوقات او مصروف لهو و لعب بود . ابدا در خيال بزرگى و نگاه دارى مقام نبود . آنها كه كار دستشان بود بواسطهء بيحالى اين شخص صاحب الوف شدند . خودش و آنهائى كه محرم روز و شب بودند به فلاكت و قرض و بىعنوانى افتادند . بيشتر ازين نمىشود نوشت .

سفر شاه - فروش مواجب

در بهار سال تازه در 12 شعبان ناصر الدين شاه به سفر سيم فرنگ رفت . امين السلطان هم رفت . صاحب جمع تا تبريز و دم ارس رفت مرا نبرد . باز بىتكليف مانده ، خورده قرض هم دور و بر را گرفته بود . خواهش پولى از صاحب جمع كردم نداد و رفت . مواجبى داشتيم و فروختيم . چند فقره فرمان كردستان هم بايستى من