تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣

سال 5 / 1304

دستور ظل السلطان

از اين طرف ظل السلطان كه جنوب ايران را فرمانفرما بود در نهايت تسلط ، اقبال الملك در جزو كردستانيها صورت داده بود مرا مجبورا به كردستان برگردانند . چاره‌جوئى از فخر الملك و مشير حضور كردم . گفتند امين السلطان سرش گرم است به تو نمىپردازد و از ظل السلطان هم نمىگذرد . براى تو بهتر اين است عريضه بدهى ترا بسپارد به صاحب جمع برادرش . جوان است كار هم دارد . مىتواند از ظل السلطان هم ترا حفظ كند . [ 52 الف ]

در خدمت صاحب جمع

در 23 جمادى الاولى 1305 ناصر الدين شاه به رسم معمول زمستانها به شكار جاجرود مىرفت . فخر الملك مرا هم برد . چند سفر ديگر هم به جاجرود رفته بودم . عريضه دارم به مرحوم اتابك كه مرا بسپارد به صاحب جمع برادرش . فرمود بد فكرى نكرده‌اى . به خط خودش نوشت . قدرى خيال من آسوده شد . ظل السلطان هم در اين سفر بود . بعد از دوازده شب برگشتيم . در 9 جمادى الاخرى شاه به خانهء صدر اعظم رفت . در يازدهم او را از تمام ادارات معزول كرد . در حقيقت ديگر امين السلطان صدر اعظم شد . در دوازدهم دستخط مرحوم امين السلطان را به صاحب جمع دادم مرا قبول كرد . تقريبا يك سالى هم بلا مقصود و مقصد بودم ، بعد با او مأنوس شده يك سفر مرا همراه به جاجرود برد . ديگر وضع سفر رفتن من تغيير كرد . تا حالا با فخر الملك مىرفتم ، با عملهء خلوت شاه محشور بودم ، حالا با صاحب جمع مىروم ، به مقتضاى شغلش در كنار اردو منزل مىكند و من ديگر نمىتوانستم با عملهء خلوت ، حتى فخر الملك محشور باشم . اسباب اتهام بود نزد امين السلطان . مراجعت از اين سفر به قم و مسيله و كاروانسراى دير « 1 » مىرفت ، باز مرا سفرى كرد ، لكن چيزى را كه ننوشتم اين است : در موقع عزل ظل السلطان پولى از محل مواجبها كه فروختيم و از كردستان رسيد تلافى خوبى از اين مدت كرد .
هامش
( 1 ) . معروف به ديرگچين