تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠

سال 3 / 1302

مرگ آقا پاشا

آقا پاشاى دائيم هم كه اسباب دلخوشى من بود درين منزل بطور غريبى ناخوش و مرحوم شد . سرما خورده و تب سختى كرد . هفت روز ناخوش بود . يك روز صبح آب گرم و قند خواست بردند خورد ، بعد مرا صدا زد . سيگار مىكشيدم گفت آن سيگار را بفرست من بكشم . سيگار را فرستادم كشيد و همينطور نشسته بود سرش را گذاشت روى زانو ، بعد از مدتى فرج آدم رفت بيدارش كند غذا بخورد ، يك دفعه صدا زد آقا پاشا مرحوم شده . وقتى به بالينش رفتم تو گفتى كه هرگز ز مادر نزاده ، مرحوم شده بود . از صداى گريهء من از خانهء مرحوم كيومرث ميرزاى عميد الدوله كه همسايه بود يك نفر خواجه و يك نفر ضعيفهء كامله آمدند آدابى كه لازمهء ميّت است به جا آوردند ، و به اندازه‌اى مقبوليت و انسانيت كردند كه تا قيامت قابل تمجيد است . خدا از هر دو شان راضى باشد . به حال فلاكتى نعش او را برديم در قبرستان حسن‌آباد دفن كرده ، بعد ، از آن منزل من بيزار شدم .

تعويض خانه

آمديم كوچهء نزديك خانهء [ 51 الف ] عضد الملك [ خانه ] گرفته بوديم . درين منزل بدتر گذشت . خانهء هاشم بيگ نامى بود ترك . فتاح آدم من با پسر محمود ساخت . اول اسب و زين مرا از دست من درآوردند به عوض مخارج يوميه . بعد ، من از حاجى آخوند [ گماشتهء ] فخر الملك يكصد تومانى قرض كردم براى خورده قرضى كه داشتم و بقيه را هم به خيال اين بودم از محمود سوا شده ، خودم با منزل مخصوصى براى خود بگيرم . شب پول را سپردم به فتاح كه تمام اختيار من دست او بود . صبح از منزل آمديم بيرون . خيالم را به او گفتم كه من محض حفظ شرف و راحتى خيال ميلم اين است منزل مخصوصى براى خودم بگيرم . اين پول را قدرى دست نگهدار و قناعت كن . گفت پولى نمانده به اين مصارف برسد . مأخذ به دستم آمد . به آرامى و زبان بازى بردمش منزل گفتم حالى نشدم ، گفتى پولى باقى نمانده ، يعنى چه ؟ گفت اغلب آن را به قروضى كه داشتى دادم . قدرى هم سر و سوغات خريده‌ام