مىخواهم بروم ولايت . پنج شش تومان هم مانده براى مخارج راه نگاه داشتهام .
گفتم چه نامربوط مىگويى . گفت آنچه بايد بگويد و فرار كرد . با محمود خان و فرج نوكر رفتيم در ميان كوچه او را گرفته برگردانديم . به زور او را خوابانده سى و شش تومان در بغلش باقى مانده بود گرفته و رفت ، و باقى پول را هم خورد . هنوز فراموش نكردهام . او هم رفت . فرج هم بعد رفت .
در 5 رمضان 1303 صبح بيدار شدم رفتم بالاخانههاى مسجد سراج الملك را كه حالا هم هستند اجاره كرده و از محمود خان سوا شده ، پولى داشتم در بازار سپردم به يك نفر صراف . روزها از او مىگرفتم براى مخارج . يك نفر محمد نام كردستانى به معرفى يك نفر آدم معقول آمد نزد من نوكر شد . همين شخص در بچگى خانه شاگرد فاطمه خانم همشيره بود . به اندازهاى درستكارى و تزوير به خرج من داد تصور كردم فرشتهاى است .
عملهء خلوت - بيمارى
درين ماه رمضان فخر الملك مرا همراه خود مىبرد به صاحبقرانيه كه ناصر الدين شاه در آنجا بود . اين محمد نام در آنجا آمد نزد من نوكر شد . چند شب در صاحبقرانيه و چند شب شهر بودم . با عملهء خلوت شاه مأنوس شدم . عليمراد شاگرد قهوهچى مرحوم ديوان بيگى هم مجددا آمد نزد خودم ماند . بعد از مدتى محمد نام به همدستى يك نفر ديگر آنچه اسباب و لوازم زندگانى داشتم بردند و گفت رفته بودم بيرون ، قفل در را شكسته و آنچه داشتيم بردهاند . حركاتى مىكرد كه من ابدا تصور نمىكردم كار او باشد . بعد از سه روز رفته بود و به من پيغام داده [ 51 ب ] كه از خيالت نتوانستم بمانم رفتم . عليمراد هم سخت ناخوش بود . بعد از چند روز مرحوم شد . ماندم تنها و بىاسباب و بىنوكر و بىخرجى . بدتر از همه به مرض اسهال خونى سختى هم مبتلا شدم . پرستار هم نداشتم . به واسطهء قيدى كه داشتم نه راضى بودم كسى بيايد مرا ببيند نه جائى مىرفتم . يك شب مرض شدت كرد . تا صبح چندين مرتبه خون از من دفع شد و از پا افتادم و تن به مرگ دادم . تقريبا سه ماه شوال و ذيقعده و ذيحجه به اين درد مبتلا [ بودم ] و به اين سختى گذراندم .
فخر الملك فرستاد مرا بردند به خانهء خودش . الحق بزرگى و پدرى در حق من كرد .