تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
كنند . براى من كه بدون توسط شاه مرا سپرده بود ، البته اسباب اعتبار مىدانستم و خود را راضى نمىكردم پست‌تر از صدارت به كسى نوكرى كنم . او هم از وزرا و شاهزادگان محترم آن وقت تملق و خصوصيت و تعظيم و تكريم نمىپذيرفت ، چه رسد به من كه در مقابل آنها هيچ بودم . كار من و جمع كثيرى كه به درد من مبتلا بودند اين بود : صبحها مىرفتيم دم . . . « 1 » صف مىكشيديم . از جلو ما رد مىشد به در خانه برود تعظيمى مىكرديم و [ 50 الف ] ديگر متحير بودم تا فردا صبح . زمستان آن سال خيلى سخت بود روزها . عصر هم من مىرفتم دم دربار مىايستادم . نوكرها هم پشت سر من بودند تا مىآمد بيرون . سرى به التفات تكان مىداد و مىرفت . تا دم كالسكه همراهش بودم ، و مردم و ساير نوكرهاى او به جان ايران افتاده بودند ، مداخلها مىبردند كه عقل بشر مات بود . جز من كه گاهى هم بايستى پولى قرض كنم به حاجب و دربان بدهم كه مرا از دخول به خانه يا باغ او ممانعت نكنند . چندين دفعه فخر الملك توصيهء مرا به او كرده بود ، عوض يا باغ او ممانعت نكنند . چندين دفعه فخر الملك توصيهء مرا به او كرده بود ، كردستان از طرف اخوى مرحوم يا معتمد يا آصف ديوان گاهى ده تومان يا يك قاليچه بيايد . هر هفته هم چاپار مىرسيد مثل اين بود [ كه ] دوباره پدرم مرحوم شده . از وضع آنجا كه مىنوشتند ، از شدت بيكارى و هرزگردى خودم و نوكرهايم ، از بىتكليفى به جان آمده بودم .

ملازم فخر الممالك

فخر الملك با شاه رفته بود دوشان تپه . يك روز فرستاده بود من بروم آنجا . به خيالات كردستان تصور مىكردم بايد چند سوار همراه من باشد و مجلل بروم و خيال مىنمودم شاه و اردوى شاه متوجه من خواهند بود كه چگونه به اردو وارد مىشوم . به هر جهت حاجى آخوند فرستادهء فخر الملك بطور معقولانه حالى كرد كه اين ترتيبات غلط است . همراه او رفتم دوشان تپه . ديدم آن خيالات من تمام باطل بوده . جمعى از خواص شاه در آنجا روزها مشغول نوكرىاند و شبها دور هم
هامش
( 1 ) . يك كلمهء ناخوانا