جمعاند . منتهى درجهء حظ و آزادى و تفريح خاطر دارند . من هم با آنها مأنوس شدم ، خصوص جناب مشير حضور . به من خيلى خوش مىگذشت ، لكن خيالم راحت نبود ، زيرا مىخواستم دربستگى و نوكرى مرحوم امين السلطان به سفر با او بروم و به توسط او كار بگيرم و ترقى بكنم . او ابدا درين خيال من نبود . معلوم است خوشوقت هم نبوده البته كه من درين سفرها با فخر الملك بروم و اگر نمىرفتم چه مىكردم . خلاصه لابد خدا مىداند چهها به من مىگذشت . [ 50 ب ]
تعويض خانهها
هشت ماه و دوازده روز در آن منزل جنب خانهء مستوفى الممالك اقامت كرده .
محمود خان گمركچى كردستانى كه مباشر گمرك بوده مبلغى باقى دار شده او را در خزانه حبس كرده بودند . مختصر اسب و اسبابى داشت خواسته بود به اسم من محفوظ باشند . پسرش را ببرم منزل خودم كه كسى مزاحم او نشود . در خدمت امين السلطان دو سه اسب و اسباب او را هم به اسم خودم قلمداد كردم مزاحم نشود . بعد خودش از خزانه مرخص شد ، با فتاح آدمم مرا محرك شدند . او هم مرا ناچار كرد كه منزلى بزرگتر بگيريم . هر دو با محمود خان و پسرش باهم باشيم . در خيابان دروازه قزوين خانهء اسمعيل بيگ ميرآخور قراولخانه را كه دو دست حياط بود اجاره كرده آنجا رفتيم . پنجاه روز آنجا مانده ، ابراهيم و نوكرم هم رفت . از آنجا آمديم سرچشمه و از آنجا خانهء عزيز خان سردار . هفت هشت منزل به ميل آنها عوض كرديم و از سوء رفتار و ذالت آنها چند ماهى كه باهم بوديم مثل جهنم به من گذشت . روزگار خوشم اين بود كه ناصر الدين شاه به سفر برود و من بروم ازين اوضاع آسوده باشم . مخصوصا خيلى به من بد گذشت . يكى در منزلى كه در سنگلج خانهء ميرزا رضا قلى . . . « 1 » گرفته بودم . اين صاحبخانه عليه ما عليه نهايت رذالت را داشت . هم منزل و هم صحبت من محمود خان ازو رذلتر و نانجيبتر .
هامش
( 1 ) . يك كلمهء ناخوانا شبيه يتيم ( ؟ )