رفتم . از دو ساعت به غروب مانده تا يك ساعت از شب رفته يك دستم به دامان او بود با يك دست ديگر دست او را مىبوسيدم . دقيقه به دقيقه سختتر بود . اسب و پول از من مىخواست . سوارى خودم دم در بود دادم قبول نكرد . به هزار مرافعه سند نود تومان سپردم و همين بقيهء مواجب را در دكان آقا محمد جعفر صراف كسر كرده آوردم به او دادم . ده تومانش ماند سالى ديگر . نود تومان مواجب عطاء اللّه و ميرزا محمد شفيع را از قلم انداخت . هفتاد تومان ديگر گرفت دوباره در كتابچه به خرج نوشت .
نظر فخر الملك
ازين دو ملعون آسوده شديم . ملعون سيم قوام الدوله ميرزا عباس خان در استصوايى ايراد كرد و فرمان را امضاء نمىكرد . نزد او رفتم . در خانهء مستوفى الممالك فرمان را نشان دادم . اسب و قاليچه خواست در ملأ عام . ازين صدمات به كلى در اين آدمها مأيوس شده . يك روز فخر الملك تشريف آورده بود منزل . من عريضه به شاه نوشته بودم كه مرا به كامران ميرزاى نايب السلطنه بسپارد .
فخر الملك گفت ظل السلطان با شما بدتر مىشود و برادرهايت را سر مىبرد اگر اين خيال را انجام بدهى . حالا كه خيالت اين است امين السلطان رو به ترقى است و با من هم مهربان است ، عريضه بده [ 49 الف ] شاه ترا به او بسپارد .
دزدگيرى
درين بين يك روز صبح از خواب بيدار شدم ديدم يك نفر پليس از ابراهيم استنطاق مىكند . برخاستم سؤال كردم چه خبر است . گفت در همسايگى شما خانهء ضعيفه را دزد زده ، آمديم راه پشت بام را ببينيم . گفت برو ببين . رفت ديد و از در خارج شد . ساير نوكرها پيدا نبودند . گفتم ابراهيم كجا هستند . گفت رفتهاند سركشى اسبها . طولى نكشيد ابراهيم هم رفت بيرون برنگشت . رفتم دم در . عطار سر كوچه گفت مگر خبر ندارى همهء نوكرهايت را پليس دستگير كرد . رفتم به قراولخانه به نايب آنها گفتم . گفت ما چه تقصير داريم ، به ما سپردهاند . نوكرها را ميان ايوان نگاه