تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
نشده بود . شترى در ميان زراعت و علف خوابيده بود . چرا مىكرد . گاهى سر بلند مىكرد . استاد كفشدوز مضطربانه آمد گفت مگر نمىبينى از ميان علفها و زراعت يك نفر گاهى سر بلند مىكند ما را مىپايد . نگاه كردم ديدم درست مىگويد . چند قدم ديگر رفتيم . شترى را كشته بودند ، جهازش آن طرف‌تر افتاده بود . استاد حسن جهاز را نشان داد . گفت اين هم نعش كشته است و شترش را هم كشته‌اند ، چون تاريك بود حمل بر صحت كرديم . باز شتر سر را بلند كرد . استاد حسن به كلى خود را باخت . فتحعلى بيگ گفت اگر سه چهار سوار باشند از عهدهء آنها [ بر ] مىآئيم ، اگر بيشتر باشند من تفنگ به آنها مىاندازم ، آنها را به خودم مشغول مىكنم ، شما تاخت كنيد در برويد . منتهى اسبهاى ما را مىبرند فداى سر شما . هريك چيزى گفت . حاضر دعوا و دفاع شديم . من به اين خيال بودم به واسطهء اطمينانى كه از اسب خودم داشتم ، تا باروط و گلوله دارم به كار ببرم و بعد فرار كنم . قدرى ديگر هوا روشن شد نزديكتر آمديم ، معلوم شد آن آدم كه سر مىكشيد شتر بوده و آن نعش جهاز شتر است . خيلى خنديديم . مخصوصا به استاد حسن كه عقيده‌اش اين بود . از آنجا سالم در رفتيم .

زرگرها

از دره‌هاى كنار رودخانهء شور از دست زرگرها كه طايفه‌اى هستند مشهور به شرارت و دزدى ، ازين حوالى در نمىرويم . [ 48 الف ] بعدازظهر در آن ماهورها و دره‌ها بيرون رفتيم . باغات رباطكريم و جلگهء طهران نمايان شد . مثل اين بود [ كه ] از جهنم به بهشت رسيديم . آمديم رباطكريم خانهء مشهدى نام . منزل خوبى به ما دادند . آن شب را در آنجا به سر برديم . صبح پول زيادى از ما گرفتند .

ورود به طهران

حركت كرديم . به حول و قوهء الهى در پناه اعجاز نبوت پناهى عصر چهارشنبه 17 ذيحجهء 1301 وارد طهران شديم . خدا ، كريما ، معبودا ، سميعى و بصيرى و عليمى . مىدانى درين شهر چه سختيها كشيدم و چه ذلتها ديدم و چه عبارات جانكاه