تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
شنيدم كه هزارها دفتر و صفايح گنجايش آن را ندارند و شكايت آنها را هميشه به خدا برده‌ام و مىدانم در دنيا تلافى نخواهد شد . در آخرت هم جبران شماتت اعدا را نمىنمايد .
كس مبادا به جهان همچو من خسته و زار * يك سرى و اينهمه درد ، يك تن و اين همه بار
از دروازهء گمرك وارد شده ، چون راه از پاى قاپق و آن بازارهاى كثيف بود ، بسيار طهران به نظر من بد آمد . هرچه شنيده بودم مزخرف تصور كردم ، به خانهء مرحوم حاجى فرهاد ميرزاى معتمد الدوله رفته پياده شده ، اظهار بندگى كردم . ميرزا فتاح آدم من كه از جلو آمده بود منزلى كرايه كرده جلو افتاد ما را برد به همان منزل . « ربّى انزلنى منزلا مباركا و انت خير المنزلين » گفته و داخل شديم . حياط كوچكى در پاچنار [ گرفتيم ] به ملاحظهء نزديكى به خانهء مستوفى الممالك كه صدراعظم [ است ] و به واسطهء آنكه طويله‌اى داشت ، مالها نزد خودمان باشد . خوب جائى بود ، لكن چون من در عمارات عاليه و اطاقها و حياطهاى بزرگ زندگانى كرده بودم ، عارم مىشد در چنين حياط محقرى باشم . درصدد نقل مكان بودم .

سيورسات

آقا باباى خياط مرحوم ديوان بيگى كه مقيم طهران بودند با عبد المحمد « 1 » غلام بچهء والده‌ام كه طهرانى شده و شاطر خباز است ، و پاشاى دائى كه جوانى بود به سن بيست سال و اصرار داشت من او را بياورم به طهران نياوردم ، خودش آمده و عليمراد شاگرد قهوه‌چى مرحوم پدرم همان شب آمدند . از خانهء آقابابا آن شب فرش آوردند . تا او رفت و برگشت نوكرها رفته بودند به توجه مالها . من تنها در اطاق نشسته ، يك دانه شمع روى آجورى « 2 » گذاشته براى من روشن كرده بودند . خيلى به من اثر كرد . بالاخره از خانهء ابو المحمد همه جور لوازم منزل از فرش و رختخواب ، اسباب سماور ، لحاف كرسى و غيره آوردند .
هامش
( 1 ) . بعدها نام او را ابو المحمد نوشته است . ( 2 ) . ( - آجر )