كرده ، سوغاتى و متاعى كه از كردستان آورده بودم به آنها ضميمه كرده ، بنهء آبدارى به هم بستيم ، و به تواتر مىشنيديم مىگفتند دم راه بسيار مغشوش است . چند نفر را كشته و قافله زدهاند . حمام رفته و روز ديگر بعد از كارهاى بازار به زيارت حضرت باباطاهر عريان رفتم . نهايت اشتياق را به زيارت آنجا داشتم . در بسته بود . آن مقبرهء مطهره روى بلندى است . موفق نشدم . روز عيد اضحى شتر قربانى مىكشند . همان رسم عوام در آنجا هم معمول بود . سرباز ايستاده بودند و از دهات با چماق آمده بودند براى نزاع . بههرجهت نزاعى نشد . ما مصمم شديم از اين شهرتها كه مىشنيديم از آن منزل كه مىگفتند مغشوش است قاطرى هم كه كرايه كرده بوديم با قافله برويم .
بوبوكآباد
روز يازدهم حركت شد به دهى در كنار شهر همدان مشهور به « رباط » . به تبعيّت قافله ظهر وارد شده ، شب ساعت دو و سه دنبال قافله را گرفته تا صبح آمديم رسيديم به قريهء بىبكآباد « 1 » ، در آنجا راحت كرده منزل خوبى در كاروانسراى آنجا گير ما آمد . قدرى خوابيده ، عصر رفتم گردش و شب ساعت شش باز با همان قافله آمدم به منزل قوشهجه . يك نفر كفشدوز براى حسام الملك ارسى آورده از طهران .
اهل توقع بوده است و خرجى به او داده . از ترس آمد خود را به من ملحق كرد و جزء نوكرها خدمت مىكرد . درين منزل ابراهيم [ را ] با بارى كه داشتيم نزد قافله گذاشته كه در عقب بيايد .
دزدگاه
خودم دو منزل يكى عازم « نوبران » شدم . همان كفشدوز و فتحعلى بيگ و عليرضا كه سوار اسب ميرزا عبد الكريم بود و مختصرى آبدارى همراه داشت همراه آمدند . سيزده فرسخ راه آمديم . دم راه دو سه سوار سر گردنهء معروف به دزدگاه آمدند دم راه ، خيال كرده بودند كه دستبردى بزنند . من سوار اسب مرحوم ديوان
هامش
( 1 ) . ( - بوبوكآباد ) .