تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
پسر مرحوم محمد زمان بيگ نايب اورامان كه پدرش با اسب و لوازم سفر فرستاده بود همراه من بيايد و نهايت امتنان را از آن پدر و اين پسر جوانمرگ دارم . عليرضاى پدرسوخته كه به اصرار و توسط زنها به زور خود را سفرى كرد و اسباب شكست و تفرقهء سايرين شد . ميرزا فتّاح كه شرح حالش نيامد از جلو رفته بود منزل براى من بگيرد . عليمراد شاگرد قهوه‌چى مرحوم ديوان بيگى بود .

دورهء بىتوفيقى

ازين قهوه‌خانه كه بيرون آمدم خود را به صورت كسى ديدم كه رياست و عزت و بزرگى و آقائى ، لباسى بوده در تن او ، يك نفر مأمور درين قهوه‌خانه آن لباس را كنده و به جاى آن لباس ذلت و خفت و فقر و بيچارگى و بىتوفيقى به او پوشانيده . هر كارى كردم ديگر به جائى كه عنوان داشته باشد نرسيدم . در صورتى كه بيست و هشت سال كامل با صدور و وزرا و امراء و اجلاء محشور بودم . مثل اينكه مأمورى همراه و مواظب من است . پى هر كارى مىرفتم منتهاى زحمت را مىكشيدم ، دست آخر بىنتيجه مىشد . فهميدم كه دست غيبى در كار است . كار را به كردگار و خالق ليل و نهار واگذار كردم و تسليم قضا و قدر و راضى و شاكر به خير و شر شده ، براى حوادث دهر خود را حاضر داشته ، به ذلت خو گرفتم و شكر كردم . [ 47 الف ]

ورود به همدان

وارد شهر همدان شدم . با اينكه دامنهء كوه الوند است و صفا و هواى آنجا معروف و مشهور است ، شهر همدان ده بسيار بزرگ كثيف متعفن بدى است . ما را دلالت كردند به حياط كوچكى كه جزء كاروانسرائى بود و از هركس پرسيديم اينجا را به خوبى تعريف مىكرد و نشان مىداد . از قضا بسيار جاى بدى بود . به ملاحظهء اسبها ناچار بوديم به اقامت آنجا . روز هشتم ذيحجه بود وارد شديم . روز عرفه و عيد هم ماندم ، زيرا گول نوكرهاى از خود راضى كه فقط همّشان اظهار اطلاع است خورده ، از لوازم زندگى هيچ‌چيز همراه نياورده بودم . در صورتى كه همه‌چيز داشتم . مختصر اسبابى براى اين چند منزل تا به طهران برسيم خريده و قاطرى كرايه
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 149 | ميرزا حسين خان / ايرج افشار و محمد رسول دريا گشت