آمدند .
« كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران »
. مادر عطاء اللّه طاب ثراها نگاه حسرتآميز حيرتانگيزى كرد كه هنوز فراموشم نشده . معلوم شد نگاه آخرى است . خلاصه فقط با توكل به خدا پياده رفتيم خانهء مرحوم صارم نظام . از آنجا سوار شده عازم اين سفر دور و دراز شدم .
در شب پنجشنبهء مزبور كه اوايل ميزان و سنهء 1301 هجرى بود على هاجرها الف صلواة و تحيّة و ثناء و اسلمت رب العالمين [ 46 ب ] كنار شهر نگاه حسرت و وداع ابدى از وطن عزيز كرده و شكايت بىرحمى و بىمروتى اهل ملك را به خدا بردم . قدرى از روز بالا آمده به قريهء چيلك ملكى صارم نظام وارد شده ، شير و چاى خورده خوابيدم . عصر بيدار شده رفتيم صحرا گردش و شب هم در آنجا مانده ، فردا مرحوم صارم نظام و يكه خان برادرش مسافتى آمده وداع كرده رفتند . كدخدا تمر كدخداى آن ده را با چند سوار همراه من فرستادند تا رسيديم به قريهء سرآب قحط ، شب در آنجا به سر رفت . جاى بدى بود . از غريب گز هم مرا متوحش كردند . صبح اسد اللّه خان مباشر آنجا همراه من با چند سوار آمد تا پلوسركان ملكى على خان .
يقين و آرزو داشتم بيايد آنجا چون وعده كرده بود . نيامد . شب در آنجا به سر رفت .
خاك همدان
فردا جمعى سوار همراه من آمدند تا قريهء اختهچى كه اول خاك همدان است به خانهء جعفر خان نام اهل آنجا . مهماندارى مفصلى كرد . چون در خاك كردستان همه جا مهماندارى مىكردند و معمول است چيزى نمىگيرند و اينجا خاك همدان است ، من پولى دادم قبول نكردند ، بلكه رنجيدند . عباى خود را به پسر جعفر خان دادم و از محبت آنها امتنان كردم . از اينجا به شهر همدان بايست برويم . در بين راه در قهوهخانه پياده شديم . براى ناهار نان و پنير و انگور و چاى به ما دادند . هفده قران پول دادم .
همراهان
هشت سوار از همراهان مرخصى گرفته رفتند . باقى ماند پنج نفر . فتحعلى بيگ