تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧

سال 1301

حركت به طهران

بعون اللّه تعالى عازم سفر طهران شدم و على اللّه قصد السبيل را ورد زبان كرده مشغول سر و سوغات مختصرى براى مرحوم مستوفى الممالك و غيره شده ، از اقبال الملك مرخصى خواستم . گفت به شرطى وكيل معين كنى براى فروش عمارت . گفتم اخوى وكيل است . به همين دروغ مصلحت‌آميز من قناعت كرد ، و ساعت حركت را به صبح پنجشنبه چهارم ذيحجه قرار دادند . نوكرها و كسان ما مانع شدند از اينكه من اسباب سفر و لوازمى همراه بياورم از قبيل فرش و رختخواب و اسباب سماور و غيره . چون قرار بود سفر من چهل روز بيشتر طول نكشد . فرمان مواجب را صادر نمايم و برگشت ثلث را از مرحوم مستوفى الممالك كه اسباب اميدوارى ما بود استدعا نمايم و برگردم به كردستان . بعد از سه روز رسومات ابتدائيهء اين سفر فراهم شد .

صارم نظام گفت برو

عصر چهارشنبه سوم ذيحجه خدمت مرحوم معتمد پدر اين معتمد رفته دست او را بوسيده مرخصى گرفتم . چند جاى ديگر رفتم نبود [ ند ] . شب پنجشنبه همشيره‌ها و على خان و صارم نظام مرحوم و غيره بدرقهء من آمده بودند . مرحوم ميرزا عبد الكريم اسبى فرستاده بود . معتمد به عدد اسم مبارك حضرت امير المؤمنين على بن ابيطالب صلواة اللّه عليه پولى به عنوان تصدق به فقرا فرستاده ، همشيره‌ها و على خان و غيره هريك رسم معمول را به عمل آوردند . . . « 1 » قرار شد صبح حركت كنيم . شام خورده ساعت پنج رفتم ميان رختخواب كه مرحوم صارم نظام رسيد و گفت الان بايد حركت كنى . هر قدر عذر آوردم و زنها ممانعت كردند به خرجش نرفت . رخت پوشيده در پناه حفظ و صيانت حق متوكلا على اللّه و متوسلا بالنبى در ساعت پنج حركت شد . آسيه خانم و زنها و كلفتها و غيره تا دم در
هامش
( 1 ) . يك كلمهء ناخوانا .