مشير ديوان فورا حركت كرد و به خارج شهر رفت . ملا لطف اللّه ترسيد و طفره « 1 » زد .
از قرار مشهور هشت هزار تومان داد و سفر هر دو موقوف شد . مصطفى قلى خان فراشباشى را مأمور كرد پولى از طرفين گرفت و مدتى ماند تا سال نو شد .
سال 1300
حكومت اقبال الملك از جانب ظل السلطان
ميرزا محمد اقبال الملك را كه آدم موذى بود به حكومت كردستان فرستاد ، يعنى در اوايل سال 1300 هجرى . شرف الملك هم پشت سرش وارد شد . با مشير ديوان آشتى كردند و دختر به همديگر دادند براى پسرانشان .
باز امسال مرحوم ديوان بيگى از ادارات بىبهره ماند و من [ هم ] مشغول مرافعه و ختم عمل ادعاى عيالم شدم ، زيرا مبلغى مقروض شده بودم ، محلى نداشتم و مرحوم ديوان بيگى نمىداد . بالاخره به مصالحه گذشت پولى دادند . والدهء عطاء اللّه يك دينار آن را تصرف نكرد . تمام آن را به من داد به قروض دادم .
انحراف مزاج ديوان بيگى
كمكم به واسطهء كبر سن كه تقريبا حوالى هفتاد بود مزاج مرحوم ديوان بيگى از اعتدال منحرف شد و غالبا ناخوش بود . تحميلات و مخارج و جمعيت هم بود و دخل منحصر به ششصد تومان مواجب ديوانى . من هم به مقتضيات جوانى و انسى كه داشتم غالبا با معتمد و على خان و اغلب شبها با مرحوم ميرزا عبد الكريم به سر مىبردم ، لكن باطنا خيلى به من سخت مىگذشت . زيرا لاف همسرى با آنها مىزدم و نمىتوانستم و از عهده برنمىآمدم . اين سال هم به اين نحوست گذشت .
سال 1301
مرگ پدر
درسال منحوس 1301 اقبال الملك باز مشير ديوان را پيشكار كرد ، شايد خيالى داشتند باز مختصرى از ايلات و بلوكات را به مرحوم ديوان بيگى بدهند . لكن
هامش
( 1 ) . اصل : تفره .