تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
بيگى به اين نيت حركت كردند براى طهران و ثلث را بردند . چون اشخاص پست‌تر از خودمان اين كار را كردند اسباب شماتت مردم شد و در حقيقت تالى فوت مرحوم ديوان بيگى اين صدمه شد .

قرض پدر

دوم : چهارده هزار تومان قرض از آن مرحوم باقى مانده بود براى ما و چيزى جز اين عمارت نداشتيم . اسباب و اثاث البيت اگر چيزى قايل بود عيال پدرمان برد . جز اسباب لوازم زندگى من و ميرزا محمد شفيع چيزى ديگر در بساط نبود . عمارت هم طالب زياد داشت . مىخواستند به مفت و اسباب چينى [ 46 ب ] از دست ما در بياورند . ما هم به عقيدهء اهالى آنجا كفر مىدانستيم خانهء نشيمن را بفروشيم ، اگرچه اين عقيده غلط بود . خانه را در پانزده هزار تومان تمام كرده بوديم ، منتهى پنج هزار تومان مىخريدند . هر روز فوت ده بيست نفر از صبح تا ظهر ، بلكه تا شب مىآمدند مىنشستند ، بالسكوت ، يا به هرزگى ، يا به داد و فرياد ما را از هر كار باز مىداشتند . اين جمعيت و نوكر و زن و بچه هم البته مخارج مىخواستند نبود . اينها هم مزيد بر علت شده بود . مختصر پول كه بود خرج شد .

رفتار برادر

مرحوم ميرزا محمد شفيع بنا كرد به بعضى تصرفات غيرمعقول از قبيل اينكه قناتى در جنب خانهء ما بود براى مصرف خودمان زياد بود به رودخانه مىريخت آن را به قيمت خيلى نازل فروخت ، و همچنين چندين درخت قوى هيكل اطراف رودخانه و جلو خانهء ما را احاطه كرده بود آنها را نيز قطع كرد و فروخت و بناى مغايرت با من گذاشت . من هم تكليف نبود ضديت بكنم . من جمله با ملا لطف اللّه شيخ الاسلام نافذ الحكم دورى كرده و به ملا بهاء مدعى او پيوند كرديم . اين مسلط و مقتدر و طرف ميل عموم و حاكم و غيره [ بود ] ، ملا بهاء بر خلاف او اهميتى نداشت ، و ملا لطف اللّه كمر عداوت و خانه خرابى ما را بست . و جناب مشير ديوان هم كه حالا سنگ او را به سينه مىزنم و سه سال است
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 142 | ميرزا حسين خان / ايرج افشار و محمد رسول دريا گشت