تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
مرحوم فخر العلما ، غنچه خانم كه تا اين وقت مرجعيت تامه داشت و تمام مردم به او متملق بودند ، نطق سوزناكى خطاب به من كرد و گفت روزگار كارى كرد ، در خانه [ اى ] كه سالها اميدگاه مردم بود مهر و موم كردند ، لكن يك جعبه‌اى از شما اينجا بود ، مال امانت را من نگذاشتم در جزء اسبابهاى ما توقيف كنند . شما امانت خود را بگيريد ببريد . درين بين يك نفر كنيز او جعبهء بزرگى را كه مرحوم ميرزا محمد شريف طاب ثراه جزء سوقاتى از شيراز فرستاده بود ، آن كنيز آورد و به صعوبت جلو من گذاشت . گريهء غريبى به من عارض شده بود و مىگفتم چنين كسى از دست ما رفته ، مال دنيا ، وانگهى جعبه چه قابل ازين مذاكره درين موقع است و اشك جارى مىكردم . هر قدر از آنها اصرار شد در ضبط آن جعبه ، از بدبختى از من انكار شد . بعد از نيم ساعت اصرار همان كنيز جعبه را برداشت و برد ، و از قرارى كه بعد مىگفتند در جوف اين جعبه كه تقريبا نيم ذرع در نيم ذرع عرض و طول آن بود [ 45 الف ] به قولى نهصد عدد پنج ليره‌اى عثمانى و به قولى هيجده هزار عدد امپريال بوده . آن كنيز سپرد به دست زن دلاكى كه با عيال مرحوم فخر العلما محرميت داشت . او هم پولهاى طلا را زير خاك دفن كرده ، بعد كه به شياع رسيد عين آن جعبه را آورد . بعد از يك هفته يك دانه تسبيح « پسر » و يك دانه دستمال و دو سه عدد سكهء نقرهء كهنه در جوف آن بود ، و عيال مرحوم فخر العلما و آن ضعيفه از ترس . . . « 1 » كرد جرأت نكردند دست به آن مسكوكات طلا بزنند . از قضا زن دلاك و عيال مرحوم فخر العلما هر دو مردند و معلوم نشد آن پولها قسمت كى شد ، يا هنوز زير خاك دفن است . العهدة على الراوى .

سهم الارث عيال

اين مردم نامروت دست به مال و اثاث البيت او دراز كرده ، ورثه هم كه منحصر بود به دو برادرزاده و عيال من به جان هم افتادند و عيال مرا بىبهره كردند . زيرا آن دو نفر برادرزادهء اعيانى و مادر عطاء اللّه نوهء برادر بود . از فضا قباله‌اى به دست يك نفر از همسايه‌هاى ما افتاده بود كه پدر مرحوم فخر العلما ثلث دو قريهء « دژن » و « پلنگان »
هامش
( 1 ) . يك كلمهء ناخوانا .