در موقع ناگوار فوت مرحوم ميرزا محمد شريف ، تمام اسباب و اثاث البيت و اسب و زندگى او را تفريط كرده ، صورتى فرستاده بودند كه مقروض بوده و فقط جعبهء كاغذجات او را رد كردند ، آن هم يادگار محترمى بود از فوت برادر « 1 » .
استقبال از من
از آن منزل كذا كه ييلاق اهل قريهء سلين بود صبح برخاسته از آن مكان بلند كه سرازير شديم ، ديگر خاك اورامان لهون و جزء حكومت خودمان بود . اوايل فصل پائيز هزارها كبك [ 43 ب ] از زير سنگها مىپريد . از ديشب تفنگچيهاى اورامان به استقبال من آمده بودند . شب در زير همين سنگها و ميان جنگلهاى بلوط به سر برده بودند . صبح دسته دسته از زير سنگها در مىآمدند . با كمال شوق مىآمدند دست مرا مىبوسيدند و همديگر را عقب مىكردند كه اطراف اسب مرا گرفته و دم اسب را پنج شش نفرى مىگرفتند مبادا پرت شود . تقريبا هفتصد نفر تفنگچى به استقبال من آمده بود . از راههاى بسيار صعب و سخت و پرتگاههاى عجيب و سرازيرى بسيار مفصل بالاخره حوالى ظهر وارد نوتشه شدم . مرحوم پدرم با دوربين مرا تماشا مىكرد . تقريبا بر خلاف پارسال من درين سفر حظّى نبرد [ م ] . عبد الواهاب اخوى هم درين سفر همراه مرحوم ديوان بيگى بود . درس مىخواند . بعد از چند روز به شهر مراجعت فرمودند . براى مطلبى هم كه من رفته بودم مساعدتى نشد ، با وقت تلخ به خانه برگشتم .
در ذيحجهء اين سال دو دختر مشير ديوان را براى دو پسر مرحوم معتمد كه معتمد حاليه و ميرزا محمد على خان باشند عروسى كردند . در آن عروسى با كمال حظ و شوق جوانى زندگانى مىكردم .
سفر زنجان
درين موقع مرحوم ديوان بيگى به خيال افتاد سفرى به زنجان بكند . زنجان حاكمنشين خمسه است . غرض ازين سفر اين بود كه مرحوم ديوان بيگى عمل
هامش
( 1 ) اصل : مادر ( ؟ ) .