تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
آوازى براى او فراهم مىكردم ، يعنى وقتى او چنين خواهش كرد كتبا از مشير ديوان اجازه خواستم . نوشته بود به معقولانه عيب ندارد . [ 43 الف ]

شيرينى خوران - ولخرجى

درين موقع شيرينى دو دختر مشير ديوان را براى دو پسر مرحوم معتمد كه معتمد حاليه و ميرزا محمد على خان ميرپنج باشد خوردند و دختر مرحوم معتمد را براى آصف ديوان كه در طهران بود عقد كردند . درين مجالس من ركن اعظم بودم . مثل گل مىشكفتم و مثل غنچه مىخنديدم . قوهء جوانى و داشتن پدر و عزت و غيره موجود بود . با آقايان سابق الذكر محشور بوديم . شب و روزى به بطالت و غصه نمىگذرانديم و من پايهء مخارج را بلندتر از آنكه مرحوم ديوان بيگى براى من قرار داده بود برداشته بودم . مىخواستم در مقابل آنها كه داراى املاك و همه چيز بودند با اين جزئى دخل همسرى بكنم . مبلغى مقروض شدم ، بخصوص نو خانه هم بودم . در بعضى لوازم و اسباب زينت اطاق و لباس الوان متعدد اصرار داشتم .

ميرزا محمد شفيع

عيال مرحوم ميرزا محمد شفيع به شوهرش نوشته بود فلانى روزى مبالغى در حكومت و ايلات دخل مىبرد و تو در آنجا بيكار مانده‌اى . البته برگرد به شهر . او هم حكمى از مرحوم ديوان بيگى صادر كرده بود كه باهم رسيدگى به امور نمائيم و بىخبر به شهر آمد . من هم ديدم آخر بساط است و با او نمىشود ستيزه كرد ، رفتم به اورامان خدمت مرحوم ديوان بيگى . يك شب در يكى از دهات اورامان تخت منزل كردم . در قلهء كوه نسترن طبيعى زياد اطراف ده بود . هوا را معطر كرده بود . چوپانى در كوه آواز مىخواند . حالت غريبى به من دست داد كه هنوز هم در آن حظ طبيعى هستم . ميرزا فتح اللّه عمه‌زاده - كه در شيراز بود با مرحوم معتمد الدوله ، درين سال معتمد الدوله معزول شده بود ، او هم حكمى صادر كرده كه مرحوم ديوان بيگى دوباره او را نگاه دارد - همراه من آمد . به واسطهء بىحقوقى آنها در فوت مرحوم ميرزا محمد شريف اخوى ، مرحوم ديوان بيگى اعتنائى به او نفرمود . زيرا