تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢

اختيارات من - بدرقهء پدر

فردا مرحوم ديوان بيگى حركت كرد به كنار شهر چادر زد كه به حكومت اورامان برود . مرا در شهر گذاشت . اختيار ايلات و كوماسى و كلات ارزان و ژاوه رود و لر و كلاه‌گر و هر دو كويك را به من واگذاشت . ميرزا فتاح پسر عمه را تحويلدار ماليات معين كرد . نوكرهاى شهرى و چند اسب براى من جا گذاشت . در سر نوده كه كنار شهر است نقل مكان فرمود . من هم بدرقه رفته شب برگشتم . دوباره فردا رفتم آنجا . عيال مرحوم ديوان بيگى و هر دو عروس هم عصر آمدند بدرقهء ما و شب من همراه آنها به شهر مراجعت كردم . فردا مجددا سوار شده تا يك منزلى رفته دستور العمل گرفته ، يك شب مانده فردا عصر برگشتم . درين وصلت جديد به واسطهء بستگى به مرحوم فخر العلما مردم بيشتر مرا احترام مىكردند ، بخصوص كار هم داشتم . به من بسيار خوش مىگذشت . روزها از صبح الى ظهر به در خانه و سلام مؤيد الدوله مىرفتم . براى ناهار [ و ] خواب برمىگشتم خانه . عصرها مىرفتم خانهء مشير ديوان و ديدنيهاى رفقا و آقايانى كه با من لطف داشتند . گاهى از روزها وقت عصر سوار مىشدم و شب را غالبا خدمت مرحوم فخر العلما مشرف بودم تا وقت شام .

صارم نظام

آقا ميرزا عبد الكريم داماد ما كه با بنده لطف و انسى داشت به حكومت جوانرود رفت . ماه رمضان با معتمد و على خان و بستگان ايشان دورهء مهمانى داشتيم . خوش بوديم . روزها سوارى و صحرا تا افطار . معتمد دفتر پسر پيشكار گروس كه همراه صارم نظام به كردستان آمده بود ، يعنى صارم نظام و دو نفر ديگر از نجباى كردستان فرار كرده بودند به اردبيل بروند نزد شرف الملك كه درين وقت حاكم آنجا بود . تلگراف زدند آنها را برگردانند . معتمد دفتر را حاكم گروس همراه آنها فرستاده بود به مناسبت اينكه هر وقت ميرزا لطف اللّه مرحوم پيشكار گروس به كردستان مىآمد در خانهء ما مهمان مىشد معتمد دفتر پسر او را هم مهمان من كردند . با ده پانزده ، بلكه بيست سوار در بيرونى كوچك آن طرف رودخانه منزلش دادم . هر شب ساز و
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 132 | ميرزا حسين خان / ايرج افشار و محمد رسول دريا گشت