فوت محمد شريف
ميرزا محمد شريف برادر و قوت كمر و اسباب افتخار و اعتبار ما جوانمرگ شده .
به محض اينكه به مضمون تلگراف مطلع شديم ، من و ميرزا محمد شفيع دو دستى بر كلّهء سر خود زده كلاهها را بر زمين زده ، يقه پاره كرديم . مرحوم ديوان بيگى غش كرد و افتاد . اين جمعيت كه دور ما بودند تعجب كردند . محمد زمان بيگ و بيگزادهها مرحوم ديوان بيگى و ما را به منزل روى دست آورده و ملتفت شدند كه كمر ما شكسته و چنين گوهر بىقيمتى از دست ما رفته . عين آن تلگراف و كاغذ مشير ديوان الان نزد عطاء اللّه موجود است كه اين واقعهء شوم و سرنوشت زشت در شب پنجشنبه 26 شوال اتفاق افتاده ، بعد از سه روز به ما خبر رسيد . مرحوم حاجى ملا احمد آمد . به احترام او قدرى مرحوم ديوان بيگى ساكت شد ، ولى ما و نوكرها رستخيز به پا كرديم . من بيست و چهار ساعت غذا نخوردم و متصل فرياد مىزدم .
مراسم تعزيت
تا چهل روز هر روز از دهى و از طرفى يك دسته به فاتحه مىآمدند و به رسم خودشان سرنا و دهل مىزدند و گل بر سر مىريختند و بارخانه : برنج و آرد و روغن و گوسفند مىآوردند . مخصوصا از خانقاه شيخ حسام الدين كه پسر خود را با جمعيتى از مريدها و بارخانهء بسيار مفصل فرستاده بود فاتحه خواند ، و چون غذا و خوراكى ما را كه از محل نوكرى است حرام مىدانسته ، حتى قهوه نخورده به خانهء مرحوم حاجى ملا احمد رفتند . تا چهل روز به اين حال گذشت . در شهر هم فاتحهء مفصلى گرفته بودند . مرحوم ديوان بيگى اصرار داشت در حمل نعش . فرهاد ميرزاى مرحوم خيلى مجلل نعش را برداشته و در حافظيه در جوار خواجه حافظ عليه الرحمه دفن كرده بودند . به مرحوم ديوان بيگى نوشته بود خود خواجه مىفرمايد :
بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه * كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
درين صورت نقل جنازه ازين مكان متبركه كه جايز نيست . خلعتى هم براى مرحوم ديوان بيگى فرستاده بود . خلاصه دماغ ما كاملا سوخت و ديگر عيش و طرب و