به مرحوم ديوان بيگى دادند ، محض اسكات حسام السلطنه و مستوفى الممالك بود و تصور مىكردند مرحوم ديوان بيگى نمىتواند از عهدهء نظم برآيد و ماليات آنجا را وصول نمايد ، بلكه احتمال ضعيفى هم مىرفت صدمهاى به او وارد كنند ، لكن به حمد اللّه چنان منظم كرد كه هنوز هم در آنجا مىگويند . ماليات را هم بوسيلهء مصطفى بيگ سه مقابل گرفت كه اسباب حسد و غبطهء دشمن و دوست شد . دخل خوبى هم كرديم . درين بين خبر رسيد نامزد من زرين تاج خانم را شوهر دادهاند .
خيلى به من بد گذشت . سوغات از آنجا براى رفقا و غيره فرستادم و آنها به من شوخيها نوشته بودند . بهر جهت بسيار بد گذشت .
پانزده تومان مرحمتى
مرحوم ديوان بيگى پانزده تومان به من مرحمت كرده بود . تقريبا چهل روز مصرفى نداشتم براى خرج آن ، يعنى محتاج به هيچ چيز نبودم . بر خلاف حالا كه سه هزار تومانش دو روز دوام نمىكند . بالاخره پنج تومان آن را دادم به نصر اللّه نام نوكرم و غالبا مشغول مشق تفنگ و تيراندازى بودم تا مرخصى گرفتم كه به شكار كوه بروم و شب در كوه بمانم . قرار شد محمد زمان بيگ نايب و تفنگچيهاى نوتشه همراه بيايند .
مرحوم ديوان بيگى در خارج قريه بناى طويلهء موقتى براى اسبها گذاشته بود .
روزها مىرفت آنجا مىنشست . بعد از ظهر تفنگچيها حاضر شدند و تهيه ديديم كه برويم به شكار . رفتيم با اين جمعيت به طرف طويله
خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقى * گر فلكشان بگذارد كه قرارى گيرند
كه مرخصى گرفته راهى شويم به شكار [ 41 ب ] . درين بين يك نفر قاصد از شهر رسيد پاكتى به مرحوم ديوان بيگى داد . پاكت را شكافت . من و مرحوم ميرزا محمد شفيع از دو طرف صندلى كه مرحوم ديوان بيگى نشسته بود از پشت سرگردون مىكشيديم كه از مضمون كاغذ مستحضر شويم . مرحوم ديوان بيگى اهتمامى داشت كه ما ملتفت نشويم . كاغذ را مىخواند و به خود مىپيچيد كه مشير ديوان نوشته و اظهار تأسف كرده و تسليت داده ، و واقعه را راجع كرده بود به تلگرافى كه از شيراز آمده . حاصل تلگراف شيراز اين بود :