تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
مىداند چه روزى به من گذشت آن روز حركت . به منزل اول كه رسيديم نيمهء شب چشم درد شدت كرد . تا صبح فرياد زدم از شدت وجع . دوا و پرستارى هم نبود . از شبهاى بسيار بد زندگانى من بود . فردا از آن منزل حركت كرديم .

چشم درد

اواخر جوزا و اول تابستان بود . از صبح تا غروب راه رفتيم . چهارده ساعت آفتاب به سر من تابيد . با اينكه چتر و عينك هم داشتم صورتم تمام ورم كرد و ورم آمد تا زير زنخ و به گردن رسيد . اسم اين منزل « بوك » و اول خاك اورامان تخت و منزل ييلاقى مصطفى بيگ سابق الذكر بود كه درين موقع مصطفى سلطان شده و حاكم اورامان است . ( در زمان نادر شاه حاكم بلوكات كردستان را سلطان مىگفته‌اند ) .

معالجهء پيرزن

تا اينجا مرحوم ديوان بيگى شايد تصور مىفرمود چشم درد من مصنوعى است ، محض اينكه به شهر برگردم . در اينجا اين حال را ديد مضطرب شد . زنى از اهل آنجا آمد و گفت بزغاله‌اى آوردند ، شكم او را پاره كردند ، جگر سفيد او را [ كه ] هنوز سرد نشده بود به روى صورت من ضماد كردند و گفت بخواب . از قضا خوابم برد . براى شام بيدارم كردند . تقريبا چهار ساعت خوابيده بودم . اين معالجهء دهاتى ورم را به كلى تحليل برده بود . شام خوردم . همان ضعيفه گرد سياهى به چشم من ريخت . مثل اينكه گل آتش ميان چشم من گذاشتند سوزانيد . صبح بيدار شدم ، جز مختصر قرمزى علامت چشم درد در من نبود .

ورود به اورامان

مصطفى سلطان خيلى پذيرائى خوب و احترام كرد . يك رأس اسب عربى بسيار خوب و تفنگ و غيره پيشكش داد به مرحوم ديوان بيگى . پسرانش هم حق قديم را فراموش نكرده بودند . [ 38 الف ] صبح از بوك سرازير شديم به خاك اورامان لهون و