تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧

سال 1297

حكومت ديوان بيگى

در اواخر سال حسام السلطنه رفت به مكه و [ حكومت ] كردستان كما كان با مؤيد الدوله پسرش شد و پيشكارى با مشير ديوان . موقع رفتن به مكه حسام السلطنه سپرده بود و تأكيد بليغ كرده كه در سال جديد بايد حكومت معتد بهى به مرحوم ديوان بيگى بدهند . مرحوم مستوفى الممالك هم از اينكه مرحوم ديوان بيگى بيكار مانده متغير شده بود . به همين حال بوديم تا دو سه ماه از سال 1297 گذشت كه حكومت اورامان لهون و كرماسى و هر دو ايل كويك و كلات ارزان و ژاوه رود و لرّ و كلاه‌گر را به مرحوم ديوان بيگى دادند . محمد [ زمان ] بيگ كه از نوكرهاى قديمى محترم با حقوق و وفا [ بود ] و نسبتى هم با مرحوم ديوان بيگى داشت ، چون جنگى و جنگ ديده و شجاع بود او را به نيابت اورامان فرستاد تا خودش تهيه ببيند و حركت كند . در روز ورود محمد زمان بيگ كه بيگزاده‌ها مىآيند به استقبال و ديدن او ، محمد بيگ خاتون خانمى كه [ از ] معارف و وجوه آنجا بود و مدتى بود به واسطهء اولاد محمد سعيد سلطان [ 37 ب ] بيكار مانده و شرف الملك در حكومت خودش محمد زمان بيگ را تسلط بر آنها داده بود ، درين مجلس باهم در يك جا جمع شده بودند ، بدون مقدمه سر حرف جزئى رستم بيگ پسر محمد سعيد سلطان و بنى اعمامش چند تير تفنگ به او خالى مىكنند و نعش او را مىبرند بيرون . جمعيت او متفرق شده . ملا عزيز قاضى آنجا و محمد زمان بيگ تفصيل را به مرحوم ديوان بيگى خبر دادند ، چون مهر ملا عزيز سجعش اين آيهء شريفه بود « ذلك تقديرٌ العزيزٌ عليم » ، مرحوم ديوان بيگى همين آيه را در جواب نوشت و در حركت ناچار به عجله شد .

دستور پدر

درين موقع كه من سلطنت دنيا را به واسطهء جوانى و ندانى به هيچ نمىشمردم ، سرگرم با رفقا و با مردم بودم از قضا چشمم به هم خورد . مرحوم ديوان بيگى مرا سفرى كرد . هر قدر اصرار كردم خودم و مردم كه كور مىشود در اين هواى گرم و دم آفتاب به خرجش نرفت . فرمود اگر واقع كور هم بشود نبايد در شهر بماند ، خدا