تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
اينست [ كه ] به چله مىنشينند . يعنى چهل دانه خرما همراه خود بر مىدارند در جاى تاريكى چالهء تنگى مىكنند مثل قبر و چهل روز در آنجا اقامت مىكنند و روزه مىگيرند . به روزى با يك دانه از آن خرماها افطار مىكنند . وقتى كه چلّه تمام مىشود به صورت مرده از قبر بيرون مىآيند .

شيخ عمر

مختصر از نفسود و خانهء رستم بيگ رفتيم به خانهء شيخ عمر . ناهار آنجا خورده استراحت كرديم . شيخ عمر شخصى زاهد و با ذوق و علم و خوش محاوره بود . عصر رفتيم به خانهء شيخ محمد مشهور به حسام الدين كه برادر بزرگتر و سر سلسله و رئيس و مرشد كل و شخص مقدس ، بدون آلايش و اهل عبادت و طاعت و رياضت بود .

شيخ عثمان

در خانقاه كه محوطهء بزرگى است در طرف شمال مسجدى است كه پنج فرض را در آنجا به جماعت در پنج وقت نماز مىخوانند . دست راست مقبره و بقعهء شيخ عثمان است . قبه و بارگاهى روى آن ساخته‌اند . زيارتگاه عمومى است . مردم مىآيند و استمداد همت مىكنند . جمعيت ما كه تقريبا پانصد نفر بودند ضميمهء مريدها و جمعيت خودشان شد . حسام الدين مرحوم در ايوانى نشسته بود . تقريبا چهل و پنج سال داشت . ميان حياط و بالاى پشت بام و صحرا و ميان همين ايوان مريدها مثل مجسمه خشك شده و ايستاده بودند . خود شيخ شخص با اخلاق و متين و بزرگوارى به نظر مىآمد . مدبّر و با عقل هم بود .

غذاى نقشبندى

در خصوص عمل حكومت ما در اورامان و تقسيم دهات آنجا به بيگزاده‌ها و معذرت رستم بيگ در كشتن محمد بيگ و شفاعت از رستم بيگ همه جور صحبت شد و قرار شد [ 39 الف ] قريهء نفسود كماكان با رستم بيگ باشد . شب در آنجا مانديم