اصرارى داشتم كه بستگى و اختصاصى به مرحوم معتمد پيدا كنم . راهى بهتر ازين نبود . بخصوص با معتمد حاليه هم مأنوس و همسن بوديم . على خان هم داماد مرحوم معتمد بود . براى خود وسيلهاى بهتر ازين براى استحكام و ترقى تصور نمىكردم .
مخالف بودن ديوان بيگى
مرحوم ديوان بيگى باطنا ازين خيال و ازين كيفيت اوقاتش خيلى تلخ بود . خيال حقيقى او اين بود [ كه ] همشيرهء عيال خودش را براى من بگيرد . « تُريد و اريد و ما يگكون الّا ما اريد » . بواسطهء اختصاص به مرحوم معتمد كه زرين تاج خانم ربيب او بود ، مشترى و طالب زياد براى او پيدا شد . اوقات شبان و روز من صرف اين بود خانهء على خان بروم يا او بيايد باهم سوار شويم صحرا برويم . شبها و روزها باهم باشيم . اغلب هم معتمد و ميرزا محمد على خان ميرپنج را ملاقات مىكردم . يك نوع ارادت غريبى به معتمد پيدا كرده بودم . مرحوم ديوان بيگى هم با همين ابو ابجمعى كم ساخته بود . به قول خودش كه هميشه مىخواند : « كفاف كى دهد اين بادهها به مستى ما » .
ميرزا محمد شفيع اخوى
در تابستان اين سال همشيرهء صارم نظام را براى ميرزا محمد شفيع اخوى عروسى كردند . عروسى مفصل صدادارى بود . عطاء اللّه هم درين سال متولد شد .
چون درين سال سن من به بيست كامل رسيده بود و مرحوم ديوان بيگى مىدانست با اشخاص نامناسب راه نمىروم ، براى ديدوبازديد مجازم فرموده بود و مطلقا طبعم از طفوليت اكراه داشت كه با اشخاص پست و بىشرف و رذل « 1 » معاشره و مراوده داشته باشم . با همين حضرات سابق الذكر كه از نجبا و محترمين اهل ملك بودند محشور بودم ، لاغير .
هامش
( 1 ) . اصل : رزل